قسمت شانزدهم.
شب آمد و حتی ماه نیز به جایگاه خود برگشت، اما تریستین هنوز در خیابانها میچرخید. دست آخر تصمیم گرفت پیش تئو برود، حوصله برگشتن به خانه و رو به رو شدن با تئا را نداشت.
تئو، آن زباله جمعکن هنرمند برایش آدم عجیبی بود، عاشق گوشهگیری و دوری از اجتماع، بی حوصله اما با شور بسیار زیاد هنر در درونش.
تریستین دستان سرخشده از سرمایش را بهم مالید و در خانهی تئو را زد، البته اگه میشد آن را در نامید.
کمی بعد تئو با ظاهری خسته در را باز کرد و گفت:《خواهرت بیرونت کرده؟》
تریستین خندهای مصنوعی کرد:《چی؟ معلومه که نه. جرئت اینکارو نداره اصلا. فقط اینکه هوس کردم یه شب خودم و خودت با هم عشق کنیم. نظرته؟》
تئو با همین بی حسی پاسخ داد:《حداقل میخوای مزاحمم بشی بهم دروغ نگو.》
تریستین آهی کشید:《آره خب... راستش با هم دعوا کردیم، میدونی...》
تئو کمی جا باز کرد تا تریستین داخل شود:《میتونم حدس بزنم چرا دعوا کردین. و اینکه اگه میذارم الان بیای داخل فقط برای اینه که شب بمونی بیرون یخ میزنی، میمیری و سگها میخورنت، باورت نمیشه بعدش چقدر کثیفکاری میشه و سخت میشه جمعش کرد.》
تریستین با تعجب و حسی شبیه انزجار وارد خانه شد.
اما در آن سوی شهر، اوضاع برای زنی که تازه از مهمانی میامد خوب پیش نمیرفت، چرا که خونآشامی بالای سرش نشسته بود و خونش را میمکید.
وقتی نبض زن زیر دستان ادی کند شد، دریافت که باید عقب بکشد. دندانهایش را از گردن زن بیرون کشید و با آستین کتش خون دور دهانش را پاک کرد، که البته تاثیر زیادی نداشت.
از جایش برخاست که صدایی باعث شد سر جایش بماند:《شامت تموم شد عوضی؟》
آرام برگشت و چند پسر دید، پسران جوانی که معلوم بود کتک زدن دیگران کار هر شبشان است و احتمالا میان وعدههای غذایی مواد مخدر میکشند.
ادی با خونسردی گفت:《آره ولی هنوزم جا برای شام بیشتر دارما.》
و نیشخندی زد تا دندانهای نیشش معلوم شوند. پسری که گویی سردستهشان بود چاقو در آورد:《خیلی وقته حواسمون بهت هست. این محله جایی واسه هیولاها نداره.》
ادی خواست به سمتش برود که از پشت دو نفر از آنها دستانش را گرفتند و بالهایش را به گونهای به پشتش فشردند که نتواند آنها را تکان دهد.
پسر چاقو به دست جلوتر آمد و گفت:《امروز فقط ادبت میکنیم، ولی اگه دوباره تکرار بشه قول نمیدم چاقوم خودشو بتونه نگه داره.》
و شروع کردند به ادب کردن ادی با مشت و لگد.
مشتها و لگدها شاید کبودی ایجاد میکردند یا استخوان میشکستند، اما ادی حتی یکبار هم فریاد نزد. احتمالا همین کارش باعث محکمتر شدن ضرب و شتم شد، اما نمیخواست به آنها دردش را نشان دهد.
خونآشام؟ او بیشتر شبیه یک فرشته سقوط کرده بود.
فراری؟ او بیشتر به یک قهرمان میمانست.
هیولا؟ نه او ادی مانسون بود، یک عجیب غریب.
#Another_life
قسمت هفدهم.
وقتی آن پسران نتیجه گرفتند که ادی به اندازه کافی ادب شده و رفتند، او با تمام توان و آخرین جانش در بدن سعی کرد خودش را به جای امنی برساند.
نمیدانست چه شد که خودش را آش و لاش رو به روی اتاقک فلزی تئو دید. با ضعف دستش را بلند کرد و آرام در زد. وقتی تئو در را باز کرد و او را دید چهرهاش از تعجب و حیرت باز شد و ادی بالاخره تسلیم درد شد و روی او فرود آمد.
تئو ادی بیهوش را کشان کشان به داخل خانه برد. تریستین وقتی آنها را دید با عجله و حیرت انگشتان پفکیاش را پاک کرد و به کمک تئو رفت.
آنها ادی را روی مبل مندرس گذاشتند، تئو ابروهایش را گره زد و تریستین پرسید:《وضعش خیلی خرابه. باید ببریمش بیمارستان.》
تئو او را شماتت کرد:《دیوونه شدی؟ بعدش چی؟ میبرن آزمایشگاه تیکه تیکهش کنن تا بفهمن چی توشه ها؟》
تریستین دستهایش را به نشانه تسلیم بالا گرفت:《فقط میخواستم کمک کنم.》
تئو کمی فکر کرد و سپس گقت:《اگه میخوای کمک کنی برو خواهرتو بیار. مگه پرستار نبود؟》
تریستین فورا گفت:《تئا نه. اونو وارد این قضایا نمیکنم.》
یک ساعت بعد تریستین به یک آمبولانش جلوی محل کار تئا تکیه زده بود و منتظر بود تا او از راه برسد. تئا از بیمارستان بیرون آمد و وقتی تریستین را دید به سمتش حرکت کرد.
تریستین او را به دنبال خودش به سر خیابان برد و در حالی که تاکسی میگرفت گفت:《یه مریض داریم، نمیشد آوردش بیمارستان پس تو رو میبریم پیشش.》
تئا سعی کرد چیزی بگوید اما کلمات او را یاری نمیکردند، پس فقط گفت:《آها. فکر... نکنم مشکلی باشه.》
تریستین با جدیتی که هیچگاه در چهرهاش یافت نمیشد به او گفت:《مسئله اینجاست که اون عادی نیست... اون آدم نیست.》
تئا اخم کرد و مانند مادری که به بچهاش ادب یاد میدهد به او گفت:《تو نباید آدما رو به خاطر مشکلات روحی یا جسمی مسخره کنی تریس.》
تریستین غر زد:《میخوام بدونم وقتی دیدیش هم همینو میگی یا نه.》
و سوار تاکسی زردی شد که جلوی پایش ایستاد.
#Another_life
قسمت هجدهم.
تریستین پول تاکسی را حساب کرد و به همراه تئا وارد قبرستان ماشینها شد. وقتی به خانه رسیدند، تریستین به تئا گفت:《هر کاری میکنی جیغ نزن.》
و در را باز کرد. تئا میخواست بگوید که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد، تا آنکه ادی را روی مبل دید.
میتوانست قسمت بخورد که قلبش چند تپش جا انداخت. تئو و تریستین با انتظار به تئا خیره شدند اما تئا خشکش زده بود. با چشمانش بالهای ادی را دنبال کرد، آنها را روی موهای آشفتهی او لغزاند و سپس سراغ دندانهای نیشش رفت که از دهان کمی بازش نمایان بودند.
تئا چندبار دهانش را باز کرد تا توانست صدایی بیرون بدهد:《او... اون چیه؟》
تریستین دستپاچه دستش را به پشت گردنش مالید و گفت:《میشه گفت خونآشام.》
خونآشام.
تئا خندهای عصبی کرد:《خونآشام مثل همونا که تو تابوت میخوابن و خون آدما رو میمکن؟》
با ناباوری نفسش را بیرون داد. تئو پاسخ داد:《فکر نکنم این یکی تو تابوت بخوابه ولی آره همونا.》
کمی دیگر سکوت برقرار شد. تا آنکه تئا نفس عمیقی کشید و رو به تئو گفت:《جعبه کمکهای اولیهتو بیار.》و رو به تریستین گفت:《چندتا چیز میخوام برام از داروخونه بخری.》
ادی با درد شدیدی در دستش و بالهایش به هوش آمد. چشمانش را که گویی خُرده شیشه در آنها ریخته بودند، آنقدر که میسوخت، باز کرد و وقتی تاری آنها از بین رفت، یک دختر بالای سرش دید.
او خواهر تریستین بود، اسمش چی بود؟ تئا. موهای مواج و بلوندش روی شانه ریخته بودند. و او داشت گریه میکرد!
اشکهایش مثل مروارید میچکیدند و چشمانش خطوط روی کتاب را دنبال میکردند. یعنی به خاطر نوشتهی داخل کتاب اشک میریخت؟ فکری احمقانه به سر ادی زد که میگفت شاید هم او برای ادی اشک میریخت!
محکم پلک زد تا فکر ناگهانی و ابلهانه را از سرش بیرون ببرد. به تئا گفت:《س... سلام.》
تئا از جا پرید، با دستش اشکهایش را پاک کرد و با خنده گفت:《شرمنده کتابش خیلی... غمانگیزه. چطوری؟》
ادی سعی کرد سر جایش بنشیند که باعث شد بدنش مثل زمینلرزه بلرزد و سرشار از درد شود. با صدایی که درد در آن پنهان بود گفت:《زندهام.》
تئا لبخند زد:《اونقدرام بد نیست نه؟ تئو و تریس رفتن یه چیزی واسه خوردن بخرن الاناست که بیان.》
تئا حتما او را به جا نیاورده بود، گفت:《آهان.》
کمی در سکوت معذبکننده گذشت. تئا از جایش بلند شد و وقتی برگشت کاسهای سوپ دستش بود:《احتمالا گرسنه باشی. البته نمیدونم... خونآشاما سوپ میخورن؟》
ادی گلویش را صاف کرد و گفت:《خونآشام نبودم هم سوپ نمیخوردم... فکر کنم فقط کسایی که عقل ندارن سوپ بخورن.》
و بعد هردویشان پقی زدند زیر خنده. حتی نمیدانستند به چی میخندند، و صدای خنده تئا کافی بود تا قلب ادی سریعتر بتپد.
تئا سوپ را به ادی داد، چشمک زد:《تو خونآشام بامزهای هستی ادی مانسون از هاوکینز.》
از جایش بلند شد و ادی را تنها گذاشت.
همان یک جمله کافی بود تا ادی سوپ را سر بکشد و احساس کند روحش به پرواز در آمده.
#Another_life
قسمت نوزدهم.
روزهای زیادی گذشت، خوب یا بد به هرحال آنها کنار هم بودند. ادی به بهانه تجدید قوا در خانه تئو ماند اما حتی وقتی هم خوب شد از آنجا نرفت و تئو در کمال تعجب حرفی به او نزد.
تئا دیگر خودش را در کار غرق نمیکرد و شبها شیفت نمیایستاد، تئا و تریستین هر شب به خانه تئو میآمدند. تریستین افسردگی و ناراحتی را کنار گذاشت و دنبال یک کار و یک تیم گشت.
و تمام اینها به لطف ادی بود.
آنها شکستخورده بودند، بازندگانی که در تمام عمر خود فقط زنده بودند و اصلا نمیدانستند زندگی چیست، اما از وقتی ادی آمد، از وقتی شبها دور هم جمع میشدند همهچیز فرق کرد.
آنها با پاسور و D&D دریافتند زندگی چیست، با دیدن فیلمهای ترسناک در تاریکی یا اشک ریختن بر سر فیلمهای غمگین.
آنها با خوردن غذاهای سوخته یا نپخته، با خوابیدن کنار هم و تجربههای جدید دریافتند زندگی چیست.
که زندگی فقط کار و فاصله گرفتن از دیگران نیست، زندگی یعنی هیجانِ رو کردن یک کارت، یعنی ذوق برای پایان خوش فیلم، یعنی قهقهه زدن بهگونهای که تا مترها آنطرف تر صدا شنیده شود.
زندگی یعنی گونههای سرخ تئا موقع خیره شدن ادی به او، یعنی بالا رفتن ضربان قلب ادی به هنگام خندیدن تئا، یعنی شبها را با فکر به همدیگر بگذرانند، یعنی با خیالپردازی درباره آیندهشان به خواب بروند.
این زندگی بود، عشق و رفاقت.
چیزی که ویژگیهای هیولایی ادی به آنها به تقدیم کرده بود.
و در آخر، پس از گذشت سه ماه آشنایی و احساسات مخفیانه، ادی تصمیم خودش را گرفت. تصمیمی که شاید خودخواهانه بود اما اگر آن را بروز نمیداد قطعا به جنون میرسید.
ادی در کاغذی نوشت:《نمیدونم اسم این حس چیه، و میدونم که من یه هیولام. اما این هیولا یه حسی عین عشق به تو داره و میخواد که اینو بدونی. فردا شب میرم یکم گشت بزنم بیرون... اگه... احیانا تو هم یه کوچولو این حسو داری بیا خیابون خودتون. ساعت دوازده شب.》
و کاغذ را داخل کیف تئا انداخت. موقع انجام این کار، مدام زبانش را از روی اضطراب بر دندانهای نیشش میکشید و قلبش آنقدر محکم میکوبید که گویی پتک میکوبد بر صخرهی کنار دریا.
فردا شب تریستین قرار بود با تیم جدیدش تا دیروقت تمرین کند، این بهترین فرصت بود.
#Another_life