پسر بچه موهای سیاهش را از جلوی چشمانش کنار زد و پرسید:《شما چجوری با هم آشنا شدید؟》
که سوال عجیبی برای او با آن سنش بود. توماس با تعجب به پسرش نگاه کرد و با یادآوری گذشته لبخند کمرنگی بر لبش آمد. برندا که دوباره موهایش را پسرانه کوتاه کرده بود، کنار توماس نشست و به پسرشان گفت:《من بابات و دوستاش رو نجات دادم.》
پسر با شوق پرسید:《از دست کیا؟》
توماس گفت:《از دست کرانکها.》
و ادای خوردن پسر را درآورد که قهقهه او را بلند کرد. وقتی خنده پسر قطع شد گفت:《یعنی اون موقع عاشقش شدی؟》
برندا به توماس نزدیکتر شد و گفت:《نه، یکم بعدش بود.》
توماس با یادآوری ترسا غمگین شد، اما سپس گفت:《تقریبا وقتی به اینجا رسیدیم.》
پسر خودش را از آغوش توماس بیرون کشید:《کرانکها خیلی ترسناک بودن؟》
برندا او را در آغوش گرفت:《آره ولی دستشون به ما نمیرسه. جای ترس نیست نیوت.》
نیوت کوچولو خیالش که راحت شد درحالی زیر لب شعری میخواند، آندو را ترک کرد. برندا که حالا به خاطر مسئولیت مادر بودن، از روحیه جنگجوییش کمی کم شده بود، سرش را روی شانه توماس گذاشت:《واقعا کی عاشقم شدی؟》
توماس گفت:《از همون وقتی که برای بار اول دیدمت. ولی نمیدونستم. میدونی کی فهمیدم؟ وقتی ترسا ما رو لو داد ولی تو موندی و کمک کردی خودمونو نجات بدیم.》
برندا گفت:《ولی من وقتی عاشقت شدم که نیوت مرد. وقتی برای همه دنیا فداکاری کردی و رفتی داخل سازمان.》
برف، نازک ولی لجوج، روی آسفالت های خیس آب میشد، شب شده بود و تقریبا دیگر در آن زمان هیچ کس دیده نمیشد، در بین آن خیابان ساکت کافه ای قرار داشت که درحال بسته شدن بود, کافه ای که مایک و همسرش امیلیا آن را اداره میکردند, زن درحالی که داشت برق های کافه را یکی پس از دیگری خاموش میکرد گفت:
_مایک, قرار نیست بریم تعطیلات؟ همش کار کار کار
مایک نفسی در کرد و برگشت تا تابلوی " Closed "مغازه را بچرخاند که ناگهان چشمانش با ظاهر زنی آشنا رو به رو شد، زنی که از پشت در آن طرف کوچه در حال قدم زدن بود و شباهت بسیاری به الون داشت، به سرعت و بی توجه به امیلی از مغازه بیرون زد ولی دیگر کسی در کوچه دیده نمیشد. به مغازه برگشت و کلید را برداشت و بدون نگاه کردن به امیلی لب زد: +چرا عزیزم... میریم...
بار اولی نبود که این اتفاق می افتاد، سال ها از نبود ال گذشته بود ولی همچنان حضورش همه جا حس میشد, این دفعه چیزی درون مایک احساس متفاوتی داشت، جوری که انگار رویایش واقعی شده بود، یا شاید هم بالاخره عقلش را از دست داده بود، اما به هرحال, این داستان تمام شده بود.
ادی موهای بلوند کریسی را در دست جمع کرد و شروع کرد به شانه زدن. کریسی با اضطراب زیر دست او پیچ و تاب میخورد:《اگه قبول نشم چی؟》
ادی با کش سبز موهایش را جمع کرد:《قبول میشی. آمادهای؟》
کریسی در حالی که پروانهها داخل شکمش چرخ میزدند سرش را به نشانه تایید تکان داد. ادی کنارش ایستاد و دستش را روی شانه او گذاشت، او را سمت خودش کشید:《تو قبول میشی و ما بالاخره موفق میشیم یه جا کار کنیم. بعد واست اون گردنبند خوشگل رو میخرم و به عنوان اشانتیون هم قراره هر روز سرکار ماجراجویی داشته باشیم.》
و با لبخند شیزنت آمیز سرش را نزدیک سر کریسی برد. گونههای کریسی گل انداخت، خواست چیزی بگوید که صدای بوق ماشین از بیرون آمد. با دستپاچگی از آغوش ادی بیرون آمد و به سمت پنجره رفت.
استیو از ماشین جدیدش بیرون آمد و رو به دست تکان داد:《آمادهای؟》
کریسی به او سلام کرد و رو به ادی شد:《استیوه.》
کتش را برداشت و جلوی در رفت، ادی دستش را گرفت و درحالی که حرارت از او بالا میرفت، یکی از انگشترهایش را در دست او انداخت:《واست شانس میاره.》
و چشمکی زد.
کریسی گونه او را بوسید و از خانه بیرون رفت.
در این دنیا آنها باهم زندگی میکردند. قرار بود باهم یکجا کار کنند و قطعا با هم ازدواج میکردند.
در این دنیا خبری از مرگهای فجیعانه و قهرمانبازی نبود، اینجا فقط خواننده راک و دختر محبوب مدرسه وجود داشت...