eitaa logo
HELLFIRE CLUB ARCHIVE
26 دنبال‌کننده
38 عکس
0 ویدیو
3 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/HELLFIRE_CLUB16 ناشناس برای ارسال نوشته‌ها و فن‌فیک‌ها: https://abzarek.ir/service-p/msg/4554922
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برف، نازک ولی لجوج، روی آسفالت های خیس آب می‌شد، شب شده بود و تقریبا دیگر در آن زمان هیچ کس دیده نمیشد، در بین آن خیابان ساکت کافه ای قرار داشت که درحال بسته شدن بود, کافه ای که مایک و همسرش امیلیا آن را اداره میکردند, زن درحالی که داشت برق های کافه را یکی پس از دیگری خاموش میکرد گفت: _مایک, قرار نیست بریم تعطیلات؟ همش کار کار کار مایک نفسی در کرد و برگشت تا تابلوی " Closed "مغازه را بچرخاند که ناگهان چشمانش با ظاهر زنی آشنا رو به رو شد، زنی که از پشت در آن طرف کوچه در حال قدم زدن بود و شباهت بسیاری به الون داشت، به سرعت و بی توجه به امیلی از مغازه بیرون زد ولی دیگر کسی در کوچه دیده نمیشد. به مغازه برگشت و کلید را برداشت و بدون نگاه کردن به امیلی لب زد: +چرا عزیزم... میریم... بار اولی نبود که این اتفاق می افتاد، سال ها از نبود ال گذشته بود ولی همچنان حضورش همه جا حس میشد, این دفعه چیزی درون مایک احساس متفاوتی داشت، جوری که انگار رویایش واقعی شده بود، یا شاید هم بالاخره عقلش را از دست داده بود، اما به هرحال, این داستان تمام شده بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ادی موهای بلوند کریسی را در دست جمع کرد و شروع کرد به شانه زدن. کریسی با اضطراب زیر دست او پیچ و تاب می‌خورد:《اگه قبول نشم چی؟》 ادی با کش سبز موهایش را جمع کرد:《قبول میشی‌. آماده‌ای؟》 کریسی در حالی که پروانه‌ها داخل شکمش چرخ می‌زدند سرش را به نشانه تایید تکان داد. ادی کنارش ایستاد و دستش را روی شانه او گذاشت، او را سمت خودش کشید:《تو قبول میشی و ما بالاخره موفق میشیم یه جا کار کنیم. بعد واست اون گردنبند خوشگل رو می‌خرم و به عنوان اشانتیون هم قراره هر روز سرکار ماجراجویی داشته باشیم.》 و با لبخند شیزنت آمیز سرش را نزدیک سر کریسی برد. گونه‌های کریسی گل انداخت، خواست چیزی بگوید که صدای بوق ماشین از بیرون آمد. با دستپاچگی از آغوش ادی بیرون آمد و به سمت پنجره رفت. استیو از ماشین جدیدش بیرون آمد و رو به دست تکان داد:《آماده‌ای؟》 کریسی به او سلام کرد و رو به ادی شد:《استیوه‌.》 کتش را برداشت و جلوی در رفت، ادی دستش را گرفت و درحالی که حرارت از او بالا می‌رفت، یکی از انگشترهایش را در دست او انداخت:《واست شانس میاره‌.》 و چشمکی زد. کریسی گونه او را بوسید و از خانه بیرون رفت. در این دنیا آنها باهم زندگی می‌کردند. قرار بود باهم یکجا کار کنند و قطعا با هم ازدواج می‌کردند. در این دنیا خبری از مرگ‌های فجیعانه و قهرمان‌بازی نبود، اینجا فقط خواننده راک و دختر محبوب مدرسه وجود داشت...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ادی دست‌هایش را با شور و شوق به هم زد. موهایش روی شانه‌اش موج برداشتند و لبخندش بیشتر درخشید. فریاد زد:《دیگه تو دام افتادی هرینگتون.》 استیو سعی کرد لبخندش بخورد، چشم غره‌ای رفت و پیراهنش را در آورد. آن را به طرف ادی پرتاب کرد و گفت:《انقد جو نده.》 ادی پیراهن را روی شانه‌اش انداخت، روی صندلی‌اش ایستاد و دستش را روی قلبش گذاشت، با حالت دراماتیک گفت:《جَو؟ کینگ استیو می‌خواد خالکوبی کنه.》 استیو غرغر کرد:《 وای داد نزن مانسون.》 مردی که قرار بود خالکوبی کند روی بازوی او خم شد و شروع به کار کرد. استیو دستش را منقبض کرد و به صورت مشت بست. ادی کله‌اش را به صورت برعکس جلوی کله‌ی او آورد، صورتش خندان بود و موهای آشفته‌اش در چشم و دهانش فرو رفته بودند:《می‌خوای حواستو پرت کنم هرینگتون؟ می‌دونم چه دردی داری.》 استیو به زور میان دردش لبخند زد:《اگه حرف بزنی بدتر درد می‌کشم.》 ادی عقب رفت و تظاهر کرد ناراحت شده:《قلبمو شکوندی هرینگتون. حالا که اینجوریه واست گیتار نمی‌زنم.》 استیو بلند خندید:《التماست نمی‌کنم مانسون.》 ادی دوباره جلو آمد و سعی کرد خالکوبی نیمه‌کاره را ببیند. استیو با یک دست او را به عقب هل داد:《گفتم تا تموم نشده نه.》 ادی با مظلومیت دروغین گفت:《فقط یه نگاه. می‌خوام ببینم اصلا چیه.》 استیو دوباره تکرار کرد:《تا تموم نشده نه.》 و وقتی تموم شد، تبدیل شد به یک گیتار که سرش به شکل گوش‌های خفاش بود. و اگر تو می‌دانی، پس می‌دانی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا