هدایت شده از -رِیحآن
مشکلِ این جهان این است
که ابلهان پر از اطمیناناند و عاقلان پر از تردید.
هدایت شده از ܩَܔِ بــَعـدߊز ߊۅ
دختری که در من زندگی میکند
گاهی فکر میکنم دختر بودن یعنی یک عمر با نسخههای مختلفی از خودت زندگی کنی؛ آن دختری که مادرت از تو میشناسد، آن دختری که دوستهایت کنارش میخندند، آن دختری که دیگران از دور دربارهاش قضاوت میکنند و آن یکی که فقط آخر شبها، وقتی چراغ اتاق خاموش است، فرصت پیدا میکند خودش باشد.
من آن آخری را بیشتر دوست دارم.
همانی که آهنگی را چند بار از اول پخش میکند، برای آدمهایی که شاید دیگر هرگز نبیندشان دلتنگ میشود، از یک اتفاق کوچک ذوق میکند و گاهی بیهیچ دلیل مهمی، دلش میخواهد چند ساعت از تمام دنیا مرخصی بگیرد.
او هنوز چیزهایی دارد که به کسی نگفته؛ مثلاً اینکه بعضی لباسها را نه برای زیبا بودن، که برای شبیه شدن به دختری میپوشد که در خیال خودش بوده. یا اینکه گاهی جلوی آینه مکث میکند، نه برای پیدا کردن ایرادی در صورتش؛ برای اینکه ببیند از آخرین باری که خودش را دیده، چقدر عوض شده است.
دلم میخواهد یک روز، همین دخترِ ساکتِ پشتِ تمام نقشها، بیآنکه لازم باشد کسی تأییدش کند، زندگی دلخواهش را داشته باشد؛ خانهای با پنجرههای بزرگ، چند گلدان که اسمشان را بداند، کتابهایی که نیمهکاره رها کردنشان جرم نباشد و صبحهایی که برای شروعشان از کسی اجازه نگیرد.
شاید آرزوی بزرگی نباشد؛ اما برای دختری که سالها زندگی را از چشم دیگران تماشا کرده، اینکه یک روز بنشیند و بگوید «این زندگی، انتخاب خودم است»، میتواند قشنگترین اتفاق دنیا باشد.
-الف.میم
لب به لبهایت رساندم، شهر از یادم گریخت
دکمه وا کردی و صبر از دستِ فریادم گریخت
الف.میم
هدایت شده از -رِیحآن
فصل عوض میشود
جای آلو را خرمالو ميگیرد
جایِ دلتنگی را دلتنگی..
گاهی دلم میخواهد یک روز را از زندگیام حذف کنم؛
نه روزی که اتفاق بدی افتاده،نه روزی که کسی رفته…روزی که هیچ اتفاقی نیفتاده،
اما من، بیآنکه بفهمم چرا،کمی از زندگیام عقب افتادهام.
از آن روزهایی که شب میشود،همهچیز سر جایش است،فقط خودت نمیدانی
دلت دقیقاً کجای این روز جا مانده.
-الف.میم