نمیدونم چرا بعضی شبها، حتی فکرِ فردا هم خستهم میکنه. فردا قراره خونه شلوغ باشه، صدای حرف زدن و خنده بیاد، همهچیز ظاهراً خوب پیش بره؛ منم احتمالاً بین آدمها میچرخم و به سؤالها جواب میدم و لبخند میزنم. ولی از همین امشب دلم میخواد درِ اتاقم رو ببندم و چند ساعت هیچکس کاری باهام نداشته باشه.
نه اینکه از آدمها بدم بیاد؛ فقط گاهی دلم میخواد یکی باشه که لازم نباشه براش توضیح بدم چرا حوصله ندارم، چرا ساکتم، چرا دلم گرفته. یکی که خودش بفهمه امشب از اون شبهاست که حتی نمیدونم دلم چی میخواد؛ فقط میدونم این چیزی که هست، اون چیزی نیست که دلم میخواست.
عجیبه، نه؟ آدم میتونه دوروبرش پر از صدا باشه و باز دلش بخواد یکی رو داشته باشه که نبودنش اینقدر به چشم نیاد. یکی که بشه نصفهشب براش نوشت «بیداری؟» و مجبور نباشی قبلش فکر کنی مزاحمش میشی یا نه.
فعلاً اما منم و این شبِ کشدار، فکرِ فردا و دلتنگیای که حتی اسم مشخصی نداره. کاش میشد امشب رو یکجوری رد کرد؛ نه با خوشحال شدن، نه با حل کردن چیزی… فقط با کمی سبکتر شدن.
شاید فردا همهچیز عادی باشه. شاید هم نباشه. فعلاً دلم میخواد امشب ازم انتظار نداشته باشه که حالم خوب باشه.
الف.میم
#دلنوشته
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر دیر شده باشه چی؟!
#دلی
انیمیشن "ربات وحشی"
بزرگ شدن از یه جایی به بعد، یعنی دیگه برای هر چیزی که از دست میدی، گریه نمیکنی؛ بعضی چیزها رو فقط یه گوشهی ذهنت نگه میداری، مثل بلیتِ سینمایی که سالها پیش رفتی، اسم خیابونی که دیگه ازش رد نمیشی، یا آهنگی که هنوز نمیتونی تا آخر گوشش بدی.
زندگی ادامه پیدا میکنه، سلیقههات عوض میشن، آدمهای تازهای رو میشناسی و حتی ممکنه یه روز به چیزی بخندی که یه زمانی تمام غمت بوده؛ اما عجیبترین بخشِ آدم بودن اینه که هیچوقت کاملاً از گذشتهات جدا نمیشی. یه تکه از تو، همیشه همونجایی میمونه که فکر میکردی برای همیشه ازش عبور کردی.
-الف.میم
#دلنوشته