بزرگ شدن از یه جایی به بعد، یعنی دیگه برای هر چیزی که از دست میدی، گریه نمیکنی؛ بعضی چیزها رو فقط یه گوشهی ذهنت نگه میداری، مثل بلیتِ سینمایی که سالها پیش رفتی، اسم خیابونی که دیگه ازش رد نمیشی، یا آهنگی که هنوز نمیتونی تا آخر گوشش بدی.
زندگی ادامه پیدا میکنه، سلیقههات عوض میشن، آدمهای تازهای رو میشناسی و حتی ممکنه یه روز به چیزی بخندی که یه زمانی تمام غمت بوده؛ اما عجیبترین بخشِ آدم بودن اینه که هیچوقت کاملاً از گذشتهات جدا نمیشی. یه تکه از تو، همیشه همونجایی میمونه که فکر میکردی برای همیشه ازش عبور کردی.
-الف.میم
#دلنوشته
یه چیزی دربارهی بعضی آدمها هست؛ حتی وقتی دیگه بخش مهمی از روزت نیستن، هنوز توی جزئیات زندگیات پیداشون میکنی. توی آهنگی که اتفاقی پخش میشه، توی جملهای که موقع تعریف کردن یه خاطره یادت میاد، توی خیابونی که بیاختیار سرت رو برمیگردونی سمتش.
عجیب نیست که آدمها میرن؛ عجیب اینه که چقدر از چیزهای معمولی رو با خودشون میبرن، بیاینکه حتی بدونن.
-الف.میم
میگویند خانه با آدمهایش زنده است؛ پس بگو علی، بعد از فاطمه، با کدام جان به خانه بازمیگشت؟
به دیواری که خاطره داشت؟ به دری که دیگر صدای آشنایی از پشتش نمیآمد؟ به گوشهای که روزی فاطمه آنجا نشسته بود و حالا حتی سایهها هم جرئت نمیکردند جای خالیاش را پُر کنند؟
دردِ رفتنِ یک نفر، فقط نبودنش نیست؛ تمام چیزهاییست که بعد از او، دیگر اتفاق نمیافتند. دیگر کسی از آن گوشه صدایت نمیزند، دیگر خانه به همان شکل نفس نمیکشد و دیگر هیچ غروبی، شبیه غروبهای پیش از آن فقدان نیست.
و چه غربتی بزرگتر از اینکه دخترِ پیامبر باشی، پارهی تنِ آخرین فرستادهی خدا؛ اما پس از او، سهمت از دنیا اینهمه اندوه باشد؟
فاطمیه برای من، فقط روایتِ یک مصیبت در گذشته نیست؛ یادآوریِ نامِ بانوییست که تاریخ، هنوز تمامِ دردش را نگفته است. بانویی که مزارش پنهان ماند و همین پنهانی، قرنهاست سؤالی را در دلِ شیعه زنده نگه داشته است.
سلام بر تو، ای دخترِ پیامبر؛
ای مادرِ پناههای جهان،
که حتی نشانیِ آرامگاهت را از ما دریغ کردند و ما ماندیم و دلی که هر بار نامت را میشنود، احساس میکند هنوز چیزی در تاریخ ناگفته مانده است.
-الف.میم