eitaa logo
ستاره‌ی خاموش
263 دنبال‌کننده
297 عکس
40 ویدیو
2 فایل
میدان خیال" 📜پذیرای حرفاتونم . https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1gwvz43&btn=شنوام
مشاهده در ایتا
دانلود
بدون تو شده خونه وحشتناک
ببخشید خودت نخواستی
خاموش شد آخرین ستاره هم
پنجره را باز کردم. باد هجوم آورد، اما این بار فرق می‌کرد. خیس بود. بویِ خاکِ خیسِ کوچه‌پس‌کوچه‌های قدیمی را داشت، بویِ پاهای برهنه‌ای که در کودکی توی گودالِ آب می‌کوبیدیم. برگِ چناری نم‌زده چسبید به شیشه، مثل نامه‌ای که کسی فرستاده باشد اما آدرس را اشتباه نوشته. باد آمد و پرده را بغل کرد، طوری که فکر کردم کسی پشتِ آن ایستاده. اما هیچ‌کس نبود. فقط من بودم و یک فنجان چایِ ولرم که یادم رفته بنوشمش. چای را که نگاه کردم، رنگش را اندازه گرفتم... نه، این بار به رنگِ موهایت فکر نکردم. فکر کردم به مادربزرگم که چای را با دارچین دم می‌کرد و می‌گفت: «باد که بارانی می‌شود، یعنی دلِ آسمان گرفته.» و راستی که آسمان گرفته بود. ابرهای خاکستری آن قدر به هم چسبیده بودند که انگار دلشان برای هم تنگ شده. باد، تندتر شد. کاغذهای روی میز پریدند هوا، یکی از آنها رفت توی گوشه‌ی اتاق و خندیدم. نه از رویِ تلخی، از رویِ اینکه کاغذها هم مثلِ من از این بادِ تازه فرار می‌کردند. صدای باران شروع شد. قطره‌ها اول آرام، مثلِ انگشت‌هایی که پیانو را نوازش می‌دهند. بعد تندتر، مثلِ دلِ کسی که تازه فهمیده دوستش دارند. باد، باران را کج می‌کرد، می‌بردش تا لبه‌ی بام، تا رویِ شیشه‌های ماشینِ همسایه، تا توی گلدانِ ریحانی که دیگر کسی به یادش نبود آب بدهد. و من نشستم، بدونِ اینکه به تو فکر کنم. فقط نگاه کردم که باد چطور شاخه‌های درختِ مقابل را تکان می‌دهد، مثلِ مادری که بچه‌اش را برای خواب تکان می‌دهد. یک لحظه فکر کردم، شاید باد هم دل دارد. شاید باد هم گاهی دلتنگِ جایی می‌شود که دیگر نمی‌وزد. باران که تمیز کرد، هوا بویِ تازگی داد. باد آرام‌تر شد، مثلِ نفس‌های آخرِ یک قصه. از پنجره بیرون را نگاه کردم؛ کوچه خیس بود، چراغ‌های خیابان در آبِ روی آسفالت، غرقِ نوری نارنجی می‌درخشیدند. بادِ آخر، یک برگِ دیگر آورد و گذاشت روی طاقچه، مهمانِ ناخوانده‌ای که خبر از فردا می‌داد. نوشتم از بادِ بارانی، از پنجره‌ای که به کوچه باز شد، از چایِ دارچینی که مادربزرگ دوست داشت، از برگ‌هایی که نامه‌های نرسیده‌اند. و وقتی قلم را زمین گذاشتم، دیدم انگشت‌هایم بویِ باران گرفته‌اند. این بار، تو نبودی. این بار، من بودم و باد و یک غروبِ خیسِ ساده.
این غم را به دامن سپردم تا شاید در چینهایش گم شود.
میان این همه رفتوآمدِ بیوقفه، لحظهها چون برفِ گرمِ زمستان آب میشوند و اثری از خود بهجا نمیگذارند، جز رطوبتی سرد بر شیشهی روح. آدم در میان موجِ جمعیت، خودش را گم میکند؛ غربت، نه یک حس که یک عادت میشود، چیزی که با هر نفس عمیقتر درون مینشیند. و چه شبها که چشمی در تاریکی خیره میماند به سقف، به پنکهی خاموش، به هیچ، و زمزمه میکند: کاش یک نفر، یک بار، نه از سرِ تکلیف که از تهِ جان، لبخندی بزند که یعنی «هنوز هستی، هنوز مهمی، هنوز برای کسی، خانه یعنی تو».
چاییت سرد بود.
هدایت شده از Menefreghismo
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جهت دریافتِ ـ بیماری ای که باعث مرگتون می‌شه ـ آخرین فیلمی که قبل از مرگ می‌بینید ـ آخرین آهنگی که قبل مرگ گوش میدید ـ و آخرین جمله ای که قبل مرگ می‌گید این پیام رو فوروارد و عضو باشید و صبر هم به خرج بدید تا من هم تقدیمی‌تون رو آماده کنم تگ/ظرفیت