گاهی فکر میکنم اگه همهی آدمها برای چند دقیقه بتونن صدای فکرهای همدیگه رو بشنون، شاید دنیا خیلی ساکتتر بشه.
یه چیزی هست که هیچوقت نفهمیدم... چرا بعضی لحظهها همون موقع که دارن اتفاق میفتن انگار از قبل دلتنگشون میشی؟
همیشه برام عجیب بوده که ما اسمش رو «گذشته» میذاریم، در حالی که یه تیکهش هنوز هر روز باهامون زندگی میکنه.
تا حالا شده به یه پنجرهی روشن توی شب نگاه کنی و با خودت فکر کنی الان اون پشت، زندگی چه شکلیه؟
به نظرم آدمها بیشتر از اینکه از تنهایی بترسن، از این میترسن که یه روز برای هیچکس فرق خاصی نداشته باشن.
بعضی سؤالها جواب نمیخوان. فقط هر از گاهی میان که یادت بندازن هنوز نفهمیدی زندگی دقیقاً چیه.
یه وقتایی دلم نمیخواد زمان برگرده. فقط دلم میخواد یه بار دیگه از دور، خودِ اون روزها رو ببینم.