eitaa logo
گلدان خالی
235 دنبال‌کننده
253 عکس
38 ویدیو
1 فایل
میدان خیال" 📜پذیرای حرفاتونم . https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1gwvz43&btn=شنوام
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی زندگی شبیه جاده‌ای مه‌آلود است؛ نه مقصد پیداست و نه پیچ بعدی. اما در دل همین ابهام، نوری آرام قدم‌به‌قدم پیش می‌آید و راه را روشن می‌کند. انسان نیز مانند درختی است که در میان بادها و طوفان‌ها ریشه می‌دواند؛ هر زخمی که بر تنه‌اش می‌نشیند، داستانی برای استواری‌اش می‌شود. روزها می‌گذرند، فصل‌ها تغییر می‌کنند و آنچه باقی می‌ماند، ردّ مهربانی‌ها، خاطره‌ی لبخندها و امیدی است که هرگز از تپیدن بازنمی‌ایستد. شاید زیبایی زندگی نه در رسیدن، بلکه در همین ادامه دادن باشد؛ در این که با وجود تمام فراز و فرودها، هنوز دلی برای دوست داشتن و رؤیایی برای ساختن داشته باشیم
تو.
امید دهنده
پنجره نیمه‌باز بود. پرده تکان نمی‌خورد، اما انگار چیزی پشت آن نفس می‌کشید. ایستاده بودم و به خیابان نگاه می‌کردم. خیابان خالی بود، با این حال احساس می‌کردم هزاران نفر از روی قلبم رد می‌شوند. لیوان آب روی میز مانده بود. چند ساعت؟ چند روز؟ نمی‌دانم. سطحش صاف و بی‌حرکت بود؛ مثل چشمی که آن‌قدر گریه کرده باشد که دیگر اشکی برایش نمانده باشد. از اتاق کناری صدای افتادن چیزی آمد. نرفتم ببینم چه بود. بعضی صداها را نباید دنبال کرد. بعضی درها را نباید باز کرد. آدم همیشه از آن چیزی که پشت در است نمی‌ترسد؛ گاهی از این می‌ترسد که هیچ چیز پشتش نباشد. به سایه‌ام روی دیوار نگاه کردم. کج و کشیده بود. انگار متعلق به من نبود. انگار کسی قبل از رفتنش آن را جا گذاشته بود و من از روی عادت کنارش زندگی می‌کردم روی دیوار لکه‌ای بود که شبیه یک کشور ناشناخته به نظر می‌رسید. چند دقیقه نگاهش کردم. بعد چند دقیقه دیگر. کم‌کم مطمئن شدم که آنجا خانه من است. یک سرزمین کوچک و نمور که هیچ راهی به دریا ندارد و پرچمش از پارچه‌ای دوخته شده که سال‌ها پیش رنگش را فراموش کرده. کسی صدایم زد. شاید اسمم را گفت. شاید نه. اسم‌ها چیزهای عجیبی‌اند. مدتی است احساس می‌کنم اسم من متعلق به فرد دیگری است. فردی که بلد بود بخندد، جواب تلفن‌ها را بدهد و شب‌ها بدون ترس چراغ را خاموش کند. هوا تاریک‌تر شد. یا شاید فقط چشم‌هایم خسته شدند. فرقش را نمی‌دانم. خیلی وقت است فرق خیلی چیزها را نمی‌دانم. فقط می‌دانم گوشه‌ای از اتاق، میان گرد و غبار نشسته بر کتاب‌ها و بوی کهنه دیوارها، چیزی آرام‌آرام در حال محو شدن است. و می‌ترسم روزی بفهمم آن چیز، خودم بوده‌ام.
کاش می‌شد بعضی لحظه‌ها را مثل گلبرگ میان کتاب گذاشت؛ تا سال‌ها بعد، وقتی اتفاقی پیدایشان می‌کنیم، هنوز بوی دوست داشتن بدهند.