دلتنگت شده ام چنان که پرتقال های خانه خراب شده اند
اما هنوز مثل برنجی تازه دم دوستت دارم
چنان منتظرت مانده ام که گل های
نرگس خشکیده اند اما هنوز بوی تازه میدهند
همیشه دوست داشتم دور باشم
دور از صدا ها. صداها رو دوست دارم اما صداهایی واقعی.
تو جنگل یه کلبه ی کوچیک آروم و یه لیوان چای.
قسمتی از من برای همیشه مثل غروب جمعس.
مثل تموم شدن چای تو خونه
مثل رفتن برق بین مهمونی..