در هجرگاه غروب، منتظرِ صدایت، دستهایم را به نیایش گشودم و با هر زمزمهی باد، نوایِ بیقراری از جان برخاست. اما با هر تأخیرِ تو، تاریکی ریشه دوانید و غروبِ خورشید، دیگر نویدِ بازگشت نبود، که مرثیهای بر دلتنگیِ بیکرانم شد. ماه که پشت ابرها گم شد، ستونِ صبرم فرو ریخت و شبنمِ سردِ تنهایی، بر چشمانِ بیخوابم نشست.
نه روشن که بسوزم، نه خاموش که باشم
نه با باد بگویم، نه در گوش که باشم
رنگی که شبیه من است ابرِ گرهخوردهست
دریای دلم موج ندارد... به تلاطم چه خوش است
من آن نفس گرم نبودم که فغان دارد
آتش که نه، رمقی مانده که در سینهام است
پرنده اگر بال زند روی تن من
گردی که بلندش نکند اوج، همین منزل اوست
به دیوار تکیه زدهام به امید نسیم
اما خبری نیست... فقط عادتِ پوسیده در اوست
میشود مُرد بدون اینکه بمیری
میشود رفت بدون اینکه بروی از نظرش
کاش مثلِ شمع زبانه بکشی از سر سوز
اما سوزِ دلم را نرساند به تو این شعله ی سرد
غروب، آرامآرام روی شانههای شهر مینشست و خیابانها یکییکی در سایه فرو میرفتند. من اما هنوز در جستوجوی چیزی بودم که نامش را نمیدانستم. گاهی خیال میکنم آدمی تمام عمر به دنبال گمشدهای میگردد که هرگز ندیده است.
باد از کنارم گذشت و چند برگ خشک را با خود برد. به رفتنشان حسادت کردم. آنها دستکم میدانستند مقصدشان کجاست، اما من میان دیروزهای فراموشنشده و فرداهای نیامده سرگردان مانده بودم.
با این حال، در دورترین گوشهی دلم چراغ کوچکی روشن بود؛ آنقدر کمنور که به چشم نمیآمد، اما آنقدر سرسخت که خاموش نمیشد. شاید زندگی چیزی جز همین نباشد؛ حفظ کردن همان شعلهی کوچک، میان هجوم بیپایان تاریکیها.
گاهی زندگی شبیه جادهای مهآلود است؛ نه مقصد پیداست و نه پیچ بعدی. اما در دل همین ابهام، نوری آرام قدمبهقدم پیش میآید و راه را روشن میکند. انسان نیز مانند درختی است که در میان بادها و طوفانها ریشه میدواند؛ هر زخمی که بر تنهاش مینشیند، داستانی برای استواریاش میشود. روزها میگذرند، فصلها تغییر میکنند و آنچه باقی میماند، ردّ مهربانیها، خاطرهی لبخندها و امیدی است که هرگز از تپیدن بازنمیایستد. شاید زیبایی زندگی نه در رسیدن، بلکه در همین ادامه دادن باشد؛ در این که با وجود تمام فراز و فرودها، هنوز دلی برای دوست داشتن و رؤیایی برای ساختن داشته باشیم