همیشه برام سؤال بوده؛ چند نفر همین الان که از کنارم رد میشن، ظاهرشون آرومه، ولی تو دلشون یه دنیا شلوغیه؟
به نظرم هیچکس کاملاً شناخته نمیشه. همهمون یه بخشهایی از خودمون رو برای خودمون نگه میداریم.
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم، شاید همهی ما فقط رهگذریم. چند سال کنار هم راه میریم، از زندگی هم رد میشیم، بعد هرکدوم گم میشیم توی داستان خودمون؛ انگار هیچوقت همدیگه رو نمیشناختیم
میشینم با خودم فکر میکنم، چند نفر توی زندگیم هستن که اگه یه روز آرومآروم ناپدید بشم، واقعاً نبودنم رو حس کنن؟
تا حالا شده یه آهنگ رو فقط به خاطر یه دوره از زندگیت گوش ندی؟ نه چون بده... چون زیادی خاطره داره.
یه وقتایی دلتنگ یه آدم نیستی، دلتنگ اون نسخهای از خودتی که وقتی کنارش بودی، وجود داشت.
از لبان خیس از خون بگم
یا از لیوان کپک زده ی اتاق
از خورشیدی که نمیتابد
از شبی که صبح نمیشود
چه بگم؟
واقعاً جای تأمله که چرا راحتتر میتونیم از خودمون فرار کنیم تا اینکه روبروی خودمون وایسیم و ببینیم کی هستیم
تا حالا به این فکر کردی که شاید چیزی به اسم «حقیقت مطلق» اصلاً وجود نداشته باشه؟ شاید هرکسی دنیا رو از پنجرهی خودش میبینه و همون براش حقیقیه.
همه دوست دارن یکی درکشون کنه، ولی خیلی کم پیش میاد کسی واقعاً بخواد دنیا رو از چشم یه نفر دیگه ببینه.
فکر کنم بیشتر از اینکه از تغییر بترسیم، از این میترسیم که بعدش دیگه خود قبلیمون نباشیم.