به نظرم آدمها بیشتر از اینکه از تنهایی بترسن، از این میترسن که یه روز برای هیچکس فرق خاصی نداشته باشن.
بعضی سؤالها جواب نمیخوان. فقط هر از گاهی میان که یادت بندازن هنوز نفهمیدی زندگی دقیقاً چیه.
یه وقتایی دلم نمیخواد زمان برگرده. فقط دلم میخواد یه بار دیگه از دور، خودِ اون روزها رو ببینم.
گاهی آدم آنقدر ساکت میشود که حتی خودش هم صدای شکستنِ دلش را نمیشنود.
فقط یک روز، وسطِ یک غروب معمولی،
میفهمد دیگر دنبالِ کسی نمیگردد که نجاتش بدهد؛
دنبالِ همان آدمی میگردد که قبل از تمامِ این اتفاقها بود...
همان نسخهای که بیدلیل میخندید،
بیترس دوست داشت،
و هنوز به دنیا بدبین نشده بود.