گاهی آدم آنقدر ساکت میشود که حتی خودش هم صدای شکستنِ دلش را نمیشنود.
فقط یک روز، وسطِ یک غروب معمولی،
میفهمد دیگر دنبالِ کسی نمیگردد که نجاتش بدهد؛
دنبالِ همان آدمی میگردد که قبل از تمامِ این اتفاقها بود...
همان نسخهای که بیدلیل میخندید،
بیترس دوست داشت،
و هنوز به دنیا بدبین نشده بود.