گاهی آدم آنقدر ساکت میشود که حتی خودش هم صدای شکستنِ دلش را نمیشنود.
فقط یک روز، وسطِ یک غروب معمولی،
میفهمد دیگر دنبالِ کسی نمیگردد که نجاتش بدهد؛
دنبالِ همان آدمی میگردد که قبل از تمامِ این اتفاقها بود...
همان نسخهای که بیدلیل میخندید،
بیترس دوست داشت،
و هنوز به دنیا بدبین نشده بود.
شاید یه جای دنیا، یکی دقیقاً همین الان به همون چیزایی فکر میکنه که تو هیچوقت بلند نگفتی.
به نظرم زمان چیزی رو درمان نمیکنه. فقط یادمون میده چطور با بعضی دردها زندگی کنیم.
شاید دلیل اینکه آدمها به آسمون خیره میشن، این نیست که دنبال ستارهان... دنبال یه فکر گمشدهان.
شاید ما هیچوقت آدم قبلی نمیشیم. فقط شبیه کسی میشیم که یاد گرفته با گذشتهش کنار بیاد.
گاهی دلم میخواد ذهنم مثل پنجره باشه، نه انباری. بعضی چیزها نباید اینهمه سال توی آدم بمونن.
اگه آخرش قرار باشه یکی مقصر این داستان باشه، ترجیح میدم اون آدم من باشم. نه چون واقعاً اشتباه از من بوده،من خودِ اشتباه بودم
چراغ اتاق روشن بود، اما نورش به گوشهها نمیرسید. همیشه چند تکه تاریکی باقی میماند؛ مثل حرفهایی که وسط گلو گیر کردهاند و سالها همانجا میمانند.
روی مبل نشسته بودم و به فنجان خالی روی میز نگاه میکردم. ته فنجان حلقهای قهوهای مانده بود. شبیه رد پای کسی که رفته باشد و فراموش کرده باشد خداحافظی کند.
بیرون، باد شاخههای درخت را تکان میداد. از این فاصله انگار درخت داشت چیزی را انکار میکرد. مدام سرش را تکان میداد و میگفت: نه. نه. نه. نمیدانم چه چیزی را، اما حق را به او میدادم.
کتابی روی زمین افتاده بود. چند روز بود همانجا مانده بود. شاید چند هفته. خم نشدم برش دارم. بعضی چیزها وقتی روی زمین میافتند، باید همانجا بمانند. مثل لیوانهای شکسته. مثل قولها. مثل بعضی آدمها.
از آپارتمان روبهرویی صدای خنده آمد. کوتاه بود. ناگهانی بود. بعد قطع شد. انگار کسی اشتباهی دکمهای را فشار داده باشد. مدتی به آن فکر کردم. به اینکه آخرین بار کی خندهام اینقدر بیدلیل بوده است. چیزی یادم نیامد.
ساعت روی دیوار جلو میرفت، اما اتاق تکان نمیخورد. هوا تکان نمیخورد. حتی فکرهایم هم انگار در یک نقطه گیر کرده بودند؛ مثل حشرهای در کهربا. زنده، اما ناتوان از رفتن.
رفتم کنار پنجره. شیشه سرد بود. پیشانیام را به آن تکیه دادم. آنطرف شیشه شهر نفس میکشید. ماشینها رد میشدند. پنجرهها روشن و خاموش میشدند. آدمها زندگی میکردند.
و من احساس میکردم پشت یک آکواریوم ایستادهام.
همه چیز را میدیدم.
اما هیچجا حضور نداشتم.