چراغ اتاق روشن بود، اما نورش به گوشهها نمیرسید. همیشه چند تکه تاریکی باقی میماند؛ مثل حرفهایی که وسط گلو گیر کردهاند و سالها همانجا میمانند.
روی مبل نشسته بودم و به فنجان خالی روی میز نگاه میکردم. ته فنجان حلقهای قهوهای مانده بود. شبیه رد پای کسی که رفته باشد و فراموش کرده باشد خداحافظی کند.
بیرون، باد شاخههای درخت را تکان میداد. از این فاصله انگار درخت داشت چیزی را انکار میکرد. مدام سرش را تکان میداد و میگفت: نه. نه. نه. نمیدانم چه چیزی را، اما حق را به او میدادم.
کتابی روی زمین افتاده بود. چند روز بود همانجا مانده بود. شاید چند هفته. خم نشدم برش دارم. بعضی چیزها وقتی روی زمین میافتند، باید همانجا بمانند. مثل لیوانهای شکسته. مثل قولها. مثل بعضی آدمها.
از آپارتمان روبهرویی صدای خنده آمد. کوتاه بود. ناگهانی بود. بعد قطع شد. انگار کسی اشتباهی دکمهای را فشار داده باشد. مدتی به آن فکر کردم. به اینکه آخرین بار کی خندهام اینقدر بیدلیل بوده است. چیزی یادم نیامد.
ساعت روی دیوار جلو میرفت، اما اتاق تکان نمیخورد. هوا تکان نمیخورد. حتی فکرهایم هم انگار در یک نقطه گیر کرده بودند؛ مثل حشرهای در کهربا. زنده، اما ناتوان از رفتن.
رفتم کنار پنجره. شیشه سرد بود. پیشانیام را به آن تکیه دادم. آنطرف شیشه شهر نفس میکشید. ماشینها رد میشدند. پنجرهها روشن و خاموش میشدند. آدمها زندگی میکردند.
و من احساس میکردم پشت یک آکواریوم ایستادهام.
همه چیز را میدیدم.
اما هیچجا حضور نداشتم.
تو یهروز دیگه
اون احتمالا همه چیز رو دور انداخته
اون احتمالا همه چیزو فراموش کرده
بزرگ شدن شاید همین باشه؛
اینکه یاد بگیری
قرار نیست همه بمونن،
قرار نیست همه بفهمنت،
و با این حال،
بازم دلت رو از زندگی پس نگیری.
و آیا میتوانم در چشمانت خیره شوم، انگار نه تو را میشناسم، نه خاطرهای میان ما جا مانده است؟