بنگر؛ چگونه روزها بیصدا از میان انگشتانمان میلغزند و چیزی جز خستگی به جا نمیگذارند. انگار روح، زیر بارِ انتظار، آرامآرام فرسوده میشود و دل، در ازدحام آدمها، طعمِ غریبگی را از بر میکند. گاهی تمام آرزوی انسان، فقط یک نگاه است؛ نگاهی که بگوید هنوز در این جهان، جایی برای بازگشت هست.
بنگر به من خستهای که در میان این همه راه، قدمی برای رسیدن ندارد،
اما چشمانش هنوز به افق دوخته شده،
گویی که منتظر معجزهای است در پس این غبار.
کاش میتونستم باران باشم.
همون بارونی که بدون اجازه میباره، خیس میکنه، بو میده، و وقتی رفت، یه چیز تازه جا میذاره .
عاشق اون نور کجِ بعدازظهرم، وقتی که سایهها کشیدهتر از همیشهان و زمان انگار نفسش رو حبس