بنگر به من خستهای که در میان این همه راه، قدمی برای رسیدن ندارد،
اما چشمانش هنوز به افق دوخته شده،
گویی که منتظر معجزهای است در پس این غبار.
کاش میتونستم باران باشم.
همون بارونی که بدون اجازه میباره، خیس میکنه، بو میده، و وقتی رفت، یه چیز تازه جا میذاره .
عاشق اون نور کجِ بعدازظهرم، وقتی که سایهها کشیدهتر از همیشهان و زمان انگار نفسش رو حبس
ای ستارهها، چه شد که در نگاه من دیگر آن نورِ مستیآور نمرد؟
حالا من شبِ بیچراغیام که به جای درخشیدن، خاموشی میبارم