کاش میتونستم باران باشم.
همون بارونی که بدون اجازه میباره، خیس میکنه، بو میده، و وقتی رفت، یه چیز تازه جا میذاره .
عاشق اون نور کجِ بعدازظهرم، وقتی که سایهها کشیدهتر از همیشهان و زمان انگار نفسش رو حبس
ای ستارهها، چه شد که در نگاه من دیگر آن نورِ مستیآور نمرد؟
حالا من شبِ بیچراغیام که به جای درخشیدن، خاموشی میبارم