عجیبه که آدم میتونه دلتنگ کسی باشه و همزمان بدونه برگشتنش دیگه هیچ چیزی رو درست نمیکنه.
چای را نوشیدم،
تلختر از همیشه
شاید فراموش کرده بودم
آخرین فنجان،
طعمِ خداحافظی میداد.
زمان آرام و بیوقفه میگذرد
من نشستهام پشت پنجرهی قطار و جهان، آرامآرام، از قاب نگاهم عبور میکند.
نمیدانم مقصد کجاست شاید جایی دور از تمام هیاهو،
جایی که آدم بتواند برای لحظهای خودش را پیدا کند
همانجا که فاصلهی میان دل و آسمان،
کمی کوتاهتر از همیشه به نظر میرسد.
اما نمیدانی؛
خودِ من، از خودِ من بیزار است.
از این همه سکوت، از این همه خاطره،
از آدمی که هر شب در آینه میبیند
و نمیداند چرا هنوز
دلش برای خودش تنگ میشود.
خاطراتمان را مرور کردم دستانم بوی خاکستر گرفت.
انگار تمام آنچه میان ما گذشته بود،
سالها پیش سوخته بودو من هنوز، میان دودِ گذشته،
دنبال گرمایی میگشتم که دیگر نبود.