خاطراتمان را مرور کردم دستانم بوی خاکستر گرفت.
انگار تمام آنچه میان ما گذشته بود،
سالها پیش سوخته بودو من هنوز، میان دودِ گذشته،
دنبال گرمایی میگشتم که دیگر نبود.
گویا آسمان هم
گاهی چیزی را از آدم پنهان میکند.
ستارهها را میگویم همانهایی که هر شب سر جایشان ایستادهاند اما هیچکس نمیداندکدامشان دارد برای رفتن آماده میشود.
شاید ستارهها هم شبیه آدمها باشندتا وقتی میدرخشند،کسی به فکر پرسیدنِ حالشان نیست.
و درست وقتی ناپدید میشوند، همه یادشان میافتد
که یک جایی در این تاریکی نوری بوده است.
عجیب است،ما به آسمان نگاه میکنیم
برای پیدا کردن چیزی که گم کردهایم
بیآنکه بدانیم شاید آنچه دنبالش میگردیم
سالهاست از ما گذشته و تنها نورش
هنوز به چشممان میرسد.