عاشقانه های حلال C᭄🇮🇷
❢💞❢ ❢ #عشقینه 💌❢ . . [📖] رمان:《 #رایحه_حضور 》 [ #قسمتنودوسوم] ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
❢💞❢
❢ #عشقینه 💌❢
.
.
[📖] رمان:《 #رایحه_حضور 》
[ #قسمتنودوچهارم ]
دل کندن از این همه زیبایی سخت بود
اما باید بر می گشتم
کار های زیادی بود برای انجام دادن
دلم لک زده بود برای همه!
دلم میخواست این دم آخری برای همه دعا کنم ، از من بعید بود اما دلم ثانیه ای برای تک تک شان پر کشید
برای نورا خوشبختی و موفقیت آرزو کردم
و برای فاطمه آرزوی صبر ،
از او خواستم تا مهدی را هر جوری که شده بر گرداند!
می دانستم فاطمه نا آرام است و به روی خودش نمی آورد !
بعد هم برای پدر و مادرم سلامتی آرزو کردم
و بعد دیدم بی انصافی است اگر نواب را از یاد برم
نوابی که اینجا بودنم را مدیون او بودم ..
عقب عقب رفتم ، نگاهم هنوز هم درگیر صحن و سرایش بود!
نا خودآگاه بغضم گرفت و چشمانم پر شد
پر شد از دلتنگی ...
بغض وداع بود حتما!
بعد هم به تقلید از دختر کناری ام دستم را بر سینه نهادم و سلام خداحافظی را زمزمه کردم :
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
بعد هم نجوا کردم :
ممنون که با همه کج رفتن هام بازم زائرت شدم !
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
دسته چمدان را در دستم فشردم
و به سمت مادرم که منتظر بود رفتم ؛
به سختی چمدان را دنبال خود کشاندم
گرمای هوا بیداد می کرد
و این چمدان من موقع برگشت سنگین تر شده بود
دلم تنگ آغوشش بود و خوب بیراه هم نبود !
بعد رسیدنم به کنارش ،
بی توجه به شلوغی راه آهن با دلتنگی مرا به آغوشش کشید .
در خانه هم چمدان را همان وسط اتاق جا گذاشتم و سراغ مادرم رفتم ؛ حرف های زیادی برایش داشتم
#نویسنده_سنا_لطفی
[⛔️] ڪپے تنهاباذڪرمنبعموردرضایتاست.
.
.
❢💞❢ Eitaa.com/Asheghaneh_Halal