•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_صدوشصت
احمد از جا برخاست در حالی که کتش را در می آورد گفت:
ان شاء الله.
حالا لازم نیست با وضو بهش دست بزنی همین که حرمتش رو حفظ کنی مواظب باشی حجابت از سرت نیفته
وقتی هم درش میاری نندازیش یه گوشه و بری زود تمیز و مرتبش کنی کافیه
از روی طاق برخاستم و در حالی که چادرم را در بقچه درون کمد می گذاشتم گفتم:
چشم
دیگه سعی می کنم شلخته گی مو کنار بذارم و از راه که رسیدم چادرمو نندازم
احمد در حالی که دکمه های سر آستینش را باز می کرد گفت:
چشمت بی بلا خانم
فقط حواست باشه دیگه به خانم من شلخته نگی.
تو شلخته نیستی فقط یکم به چادرت بی توجهی می کردی.
در حالی که در کیفم می گشتم گفتم:
چشم.
دیگه سعی می کنم بی توجهی هم نکنم.
یه حدیث توی یک کتاب خوندم از امام صادق بود به نظرم که بهترین دوست من کسیه که عیب های منو به من هدیه بده.
ازت ممنونم که منو به این خوبی متوجه اشتباهم کردی.
احمد لپم را کشید و گفت:
قابلی نداشت.
ببخش اگه ناراحت شدی.
از همون شب اول محرمیت مون تا الان هر دفعه این چادر رو مینداختی انگار یکی دلم رو چنگ چنگ می کرد
روبروی احمد ایستادم. خجالت زده خندیدم و گفتم:
واقعا معذرت میخوام.
از این به بعد اول چادرم رو مرتب می کنم بعد میرم سراغ بقیه کارام
جعبه گوشواره ها را جلوی احمد گرفتم و گفتم:
بی زحمت این خوشگلا رو گوشم کن
احمد با لبخند جعبه را از دستم گرفت و گفت:
من که بلد نیستم.
می زنم گوشت رو داغون می کنم.
به رویش لبخند زدم و گفتم:
کاری نداره بازش کن گوشم کن.
گوشواره های قبلی ام را از گوشم در آوردم و احمد گوشواره های جدید را گوشم کرد.
کمی سنگین تر از گوشواره های قبلی ام بود.
جلوی آینه ایستادم و پرسیدم:
خوشگل شدم؟
احمد کنارم ایستاد و دستش را دورم حلقه کرد و گفت:
خوشگل بودی از اول عروسک خانم
از احمد تشکر کردم و گفتم:
بشین برم چایی بذارم بیارم با هم بخوریم.
احمد تشکر کرد و گفت:
دستت درد نکنه.
پس منم تا وقته میرم تو انباری چایی رو بی زحمت بیار اونجا.
چشم گفتم و از اتاق بیرون رفتم.
سماور را روشن کردم و برای شام آبگوشت بار گذاشتم.
چای دم کردم و به انباری رفتم.
احمد کلی کاغذ به دور خودش ریخته بود و روی زمین نشسته بود و آن ها را می خواند.
سینی چای را روی زمین گذاشتم کنارش نشستم و پرسیدم:
دنبال چیزی می گردی؟
احمد نیم نگاهی به من کرد و برگه ای دیگر برداشت و گفت:
چند تا اعلامیه قدیمی از علمای عراق بود نمی دونم کجا گذاشتم.
باید ببرم مسجد بازار بدم حاج آقا موسوی
لازم شون دارن.
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•