📚
⏝
֢ ֢ #عشقینه ֢ ֢
.
#مسیحای_عشق
#قسمت_پانصدونودوشش
بهشت قشنگ کنار هم بودن من و نیکی..
دوباره می گوید:
"نه مامان اینا اینجا نیستن که...
عمو منظورم از خونه ی خودمون،خونه ی مسیحه..
..
آره سلامت باشین.
..
بله.. بله،گوشی خدمتتون
با من خداحافظ
سلام برسونین،قربان شما"
موبایل را به طرفم می گیرد.
با لبخند قشنگ روی لب هایش می گوید:عمو می خوان با شما صحبت کنن.
موبایل را از دستش می گیرم.
دلم برای عمووحید تنگ شده،اما یادآوری قولی که به او داده ام،عذاب وجدانم را هشیار می کند.
:_سلام عموجان...
عمو با مهربانی می گوید:سلام گل پسر،چطوری؟عیدت مبارک
:_عید شمام مبارک،خوب هستین؟همه چی روبه راهه؟
عمو جواب می دهد:رو به راه تر از این نمی شه..
نصفه شبی از خواب بیدار شدم که نفر اولی باشم که بهتون تبریک می گم.
راستش یه تبریک دیگه!ترفیع درجه گرفتی؛از پسرعمو رسیدی به مسیح!
مبارکه..
متوجه کنایه ی کلامش می شوم.
نیم نگاهی به نیکی می اندازم و با دلخوری می گویم
ِ :_آره ولی خیالتون از بابت ..
میان کلامم می دود:می دونم می دونم..خیالم از تو راحته که نیکی رو سپردم دستت...
مطمئنم و بهت اعتماد دارم.شوخی کردم به جون مسیح،ناراحت نشو..
راستی شمام میاین اینجا؟
🔖لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
¤📄به قلم: #فاطمه_نظری
𐚁 سِپُردنِاِحساساتبهڪاغَذِسِپید
╰─ @Asheghaneh_Halal
.
📚
⏝