📚
⏝
֢ ֢ #عشقینه ֢ ֢
.
#مسیحای_عشق
#قسمت_پانصدونودوهفت
دلم حسابی برا جفتتون تنگ شده
صدای زنگ موبایلم بلند می شود،به نیکی اشاره می کنم تا جواب بدهد.
:_کجا؟ لندن؟؟؟
می گوید:آره مامانت اینا میان اینجا..مگه خبر نداری؟
:_نه کسی به ما چیزی نگفته.
فکرم درگیر می شود.
خیلی وقت است که مامان و بابا به دیدن پدربزرگ نرفته بودند.
از عمو خداحافظی می کنم،نیکی با موبایل من مشغول صحبت است.به طرفم می آید و موبایل
را به دستم می دهد.
با مامان حرف می زنم و تعارفات قدیمی را رد و بدل می کنیم.
انگار نباید هیچ حرف مهمی را بعد از سال تحویل زد.
چون در بازار داغ تعارفات و هیاهوی سال نو گم می شود.
به نظر،بیشترین زنگ خور را این ساعت و این لحظه دارد.
به نیکی نگاه می کنم.
با زن عمو حرف می زند و گاهی لبخند شیرینی فاصله ی بین لب هایش را زیاد می کند.
+:الو مسیح... حواست کجاست؟
به خودم می آیم.
:_جانم مامان؟ببخشید نشنیدم.
+:میگم زود برید خونه ی عموینا،می دونی که زن عمو از دستت ناراحت بود،تو تا حالا نرفتی
خونه شون؟
:_نه درگیر بودم..باشه حالا،چشم
+:قربونت کاری نداری
:_نه خداحافظ..
بالاخره نشانگر قرمز را فشار می دهم و با لبخند به نیکی که منتظر من است نگاه می کنم.
شانه بالا می اندازم
:_اوف چقدر جمله ی کلیشه ای تکرار می کنیم...
لبخند می زند...
🔖لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
¤📄به قلم: #فاطمه_نظری
𐚁 سِپُردنِاِحساساتبهڪاغَذِسِپید
╰─ @Asheghaneh_Halal
.
📚
⏝