eitaa logo
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄🇮🇷
13.3هزار دنبال‌کننده
22.6هزار عکس
2.7هزار ویدیو
87 فایل
ˇ﷽ براے تماشاے یڪ عشق ماندگار، در محفلے مهمان شدیم ڪھ از محبّت میان عـلے'ع و زهـرا'س میگفت؛ از عشقے حـلال...💓 •هدیهٔ ما به پاس همراهےِ شما• @Heiyat_Majazi ˼ @Rasad_Nama ˼ 🛤˹ پل ارتباطے @Khadem_Daricheh ˼ 💌˹ تبادلات و تبلیغ @Daricheh_Ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ . دلم حسابی برا جفتتون تنگ شده صدای زنگ موبایلم بلند می شود،به نیکی اشاره می کنم تا جواب بدهد. :_کجا؟ لندن؟؟؟ می گوید:آره مامانت اینا میان اینجا..مگه خبر نداری؟ :_نه کسی به ما چیزی نگفته. فکرم درگیر می شود. خیلی وقت است که مامان و بابا به دیدن پدربزرگ نرفته بودند. از عمو خداحافظی می کنم،نیکی با موبایل من مشغول صحبت است.به طرفم می آید و موبایل را به دستم می دهد. با مامان حرف می زنم و تعارفات قدیمی را رد و بدل می کنیم. انگار نباید هیچ حرف مهمی را بعد از سال تحویل زد. چون در بازار داغ تعارفات و هیاهوی سال نو گم می شود. به نظر،بیشترین زنگ خور را این ساعت و این لحظه دارد. به نیکی نگاه می کنم. با زن عمو حرف می زند و گاهی لبخند شیرینی فاصله ی بین لب هایش را زیاد می کند. +:الو مسیح... حواست کجاست؟ به خودم می آیم. :_جانم مامان؟ببخشید نشنیدم. +:میگم زود برید خونه ی عموینا،می دونی که زن عمو از دستت ناراحت بود،تو تا حالا نرفتی خونه شون؟ :_نه درگیر بودم..باشه حالا،چشم +:قربونت کاری نداری :_نه خداحافظ.. بالاخره نشانگر قرمز را فشار می دهم و با لبخند به نیکی که منتظر من است نگاه می کنم. شانه بالا می اندازم :_اوف چقدر جمله ی کلیشه ای تکرار می کنیم... لبخند می زند... 🔖لینڪ قسمت اول👇 https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012 ¤📄به قلم: 𐚁 سِپُردن‌ِاِحساسات‌به‌ڪاغَذِسِپید ╰─ @Asheghaneh_Halal . 📚 ⏝