💌
⏝
֢ ֢ #عشقینه ֢ ֢
.
#مسیحای_عشق
#قسمت_چهارصدوبیستوچهار
میخواهم از اتاق بیرون بروم که یک لحظه چیزی شبیه برق از تنم میگذرد.
صدای مسیح،در سرم میپیچد،بزرگ میشود و همهجا را میگیرد
"یکی اینور خط از چهار بعدازظهر ، تا هشت شب،بالبال زده تا صداتو بشنوه"...
آرام،ناخودآگاه،دستم را از روی دستگیره برمیدارم.
تمام وجودم گُر میگیرد
برای اولینبار در عمرم،احساسی خالص و ناب،در رگهایم جریان مییابد.
دوباره،صدای مردانه و محکم مسیح، زمزمهوار، گوشهایم را نوازش میدهد.
"میدونی تا تو بیای،من مُردم از نگرانی"
دستم از من فرمان نمیبرد.
ناخودآگاه،سمت چپ قفسهی سینهام مینشیند.
قلبم،آنقدر بلند و محکم میکوبد که میترسم مسیح صدایش را بشنود.
برمیگردم.
رو به آینهی قدیام میایستم.
پیراهن سرخابی،که از کمر به پایین گشاد است و قدش تا وسط ساق پایم میرسد
جوراب شلواری ضخیم مشکی و شال گلبهی....
چشمهای درشت قهوه ای روشن...
پوست روشن و مهتابی...
شالم را روی سرم مرتب میکنم.
باز نگاهم به برق چشمانم میافتد....
صدای مسیح در سرم میپیچد
"تا بیای،مُردم از نگرانی"....
حس میکنم این نفسنفس زدنهای بیامان،کوبشهای محکم و...
صدای مسیح میآید،دور است..
انگار از آنسوی خانه صدایم میزند
:_نیکی....شام،یخ کرد ....
حس میکنم دستپاچه شدهام.
انگار اولینبار است که ميبینمش.
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
✦📄 به قلـم: #فاطمه_نظری
.
𓂃مرجعبهروزترینرمانهاےایتا𓂃
𓈒 Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒
.
💌
⏝