eitaa logo
عاشقان الله
310 دنبال‌کننده
100 عکس
24 ویدیو
0 فایل
فقط خدا میداند این #کانال چقدر #خوشمزه است #ماندن_در_این_کانال_لیاقت_میخواد🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
❗️ سلام من محمد هستم این داستانی که میگم مال ده ساله پیشه وقتی که 15 سالم بود وخواهربزرگم تازه یه بچه 1 ساله داشت خونه ما تو یه شهرک بود و بافت قدیمی داشت و یه درخت سدر وسط حیاطمون یه روز که تنها تو خونه بودم متوجه صدایی از حیاط شدم وقتی ب حیاط رفتم دیدم یه دختر خیلی زیبا با موهای بلند و بور و صورتی زیبا داشت زیر دخت بود و خیره نگام میکرد ک یهو دیدم روی هوا معلقه و پا نداره همونجا از ترس از هوش رفتم و با سروصدایی به هوش اومدم ودیدم مادرم اینا بالا سرم ایستادن اول فک کردم وهم وخیاله وبه کسی نگفتم اما چندروز بعد دوباره دختره رو دیدم ک ایندفه خودش به حرف اومد و گفت: آدم ؛ نترس به کسی نگو منو دیدی من خونم این درخته فقط نذار بچه ای نزدیک این درخت بیاد یا حیوونی به پای این درخت نبندین منم ازترس اینکه بلایی سرم نیاره حرفی نمیزدم تا یه روز که خونه نبودم مادرم اینا یه گوسفند به درخت بسته بودن شب با سروصدایی به حیاط دویدیم و دیدیم گوسفند به هوا میره و به زمین میاد. اما اسیبی بهش نمیرسه با هزار ترس ولرز حیوونو ازدرخت جدا کردیم ولی دیگه چیزی نشد بچه خواهرم تازه راه رفتن یادگرفته بود میرفت نزدیک درخت اما باترس و جیغ و گریه برمیگشت منم تحمل راز توی دلم رو نداشتم و به مادرم گفتم چی دیدم و اونم بی مهابا همه جا جار زد اما دیگه دختره رو ندیدم تا بعد مدتی رفتم صحرا واسه ی خارکنی، احساس کردم کسی پشت سرمه برگشتم دیدم همون دختره اما ایندفه پا داشت. ازش پرسیدم که چرا این مدت نبوده ؟ گف تو رازدار خوبی نبودی و من مجبورشدم برم و بعد با چوب افتاد دنبالم اینقد و اینقد با چوب زدم که بیهوش شدم وقتی بهوش اومدم شب شده بود و توی جایی مثل قبر خوابیده بودم اینقد ترسیده بودم که تاخونه میدویدم داد میزدم وقتی رسیدم مادرم اینا باتعجب به سروصورت کبودم و حالت وحشت زده ام نگا میکردن فرداش پیش یه دعانویس رفتیم گفت که تنها راهش ترک اون خونس و گرنه بازم سراغت میاد و ما مجبورشدیم از اونجا بریم ولی هرکس بعد ما به اون خونه رفت ماجرایی مشابه ما واسشون پیش میومد.