نظن أننا نسيناها، تعود بعد زمن على هيئة بكاء بلا سبب أو ضيق أو حزن أو وحشة بلا توقيت
فکر میکنیم فراموشش کردهایم، اما پس از مدتی، بهشکل گریهی بیدلیل یا دلتنگی و اندوه و ترس گاهوبیگاه برمیگردد
درماندگی خود به که گوییم خدا را
سلطان ندهد گوش به فریاد گدا را
گویند که هر تیرهشبی را سحری هست
گویا سحری نیست شب تیرهی ما را
گل در قدمت باد صبا ریزد و ترسم
کز برگ گل آسیب رسد آن کف پا را
از شرط وفا نیست چو آزردن عاشق
زین بیش مکن خون به دلم شرط وفا را
با حُسن تو حسن دگران را چه نمایش؟
کی در بر خورشید بود جلوه سُها را؟
گفتی که چه شد حال طبیب از ستم ما
عمریست که در هجر تو جان داد، نگارا
#طبیب_اصفهانی
فَلَمْ يَحلُّ لِعَيْنِي
بَعْد عَيْنِيْكَ
مَنْظَرٌ
ديگر پس از چشمان تو،
هيچ منظره اي براي چشمم دل انگيز نيست.