⤸ من همان خستهی بیحوصلهی غم زدهام . .
دختر بدقلقی ك رگخوابش شعر است :)
«خانومِ اَسرین»
-
منم نمیدونم ولی میدونم هر وقت نمیدونم باید یه لیوان چای برای خودم بریزم.
دیدمت با دیگری بودی خیالم تخت شد
لااقل از بین ما دوتا یکی خوشبخت شد
.عباستافته.
💎هیچ می دانستی
گیلاس ها برای رشد کردن نیازی به توجه تو ندارند؟!!
همان طور که همه ی میوه ها
همان طور که تمام جانوران!
اصلا بودن یا نبودن تو به کجای جهان بر میخورد؟!
باور کن هیچ کجا!
دنیا به کارش ادامه میدهد.
پس چرا انقدر خودت را جدی گرفته ای؟!
چرا انقدر همه چیز را جدی گرفته ای؟!
بدبختی ما از همین جدی گرفتن ها شروع میشود!
شروع تمام شاد نبودن ها و محافظه کارانه زندگی کردن ها همین جدی گرفتن هاست.
و حالا محوریت زندگی ات را پول در اختیار میگیرد.
حالا دیگر جای آسایش را با آرامش عوض نمیکنی.
دیگر جرات نمیکنی بدون مقدمه چینی به مسافرت بروی!
دیگر جرات نداری زندگی شلوغ شهری را با زندگی در روستا تعویض کنی.
دیگر جرات قدم زدن زیر باران را نداری.
جرات کیک نوشابه خوردن کنار خیابان!
جرات خندیدن به بازی گوشی های کودکانه در اتوبوس.
جرات گریه کردن برای پیر زنی که در آسایشگاه سالمندان چشم انتظار است.
تو جرات عاشق شدن را نخواهی داشت.
یک سر به آلبوم خاطرات اگر بزنی میفهمی که هیچ چیز این زندگی جدی نیست.
میدانی چیست رفیق؟!
زندگی را همان انداره جدی بگیر
که مرگ را...!
#علی_سلطانی
من رعیت پسر بی پول و تو دختر خانی
تو ، چشم سیه ، سیم تن و غنچه دهانی
من کارگر ساده ام و در پی نانی...
تو نازدانگ مادر و شاهدخت (فلانی)
آن روز زمستان که دو چشمم به تو افتاد
دل رفت به دنبالت از آن دیدن آنی
- حسین فرزام