چه با عظمت است ذیالحجه
موسی به طور میرود
فاطمه به خانه علی
ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه
محمد با علی به غدیر
و حسین با همهی هستیاش به کربلا ...
تفسیر عاشقانهی شعرم سکوت توست
ای بهترین قصیده که در جان من نشست ...
اَسریننِوشت
«خانومِ اَسرین»
به محض اینکه پامو گذاشتم داخل مدرسه
کلی خاطره و سر و صدایِ خنده یادم اومد.
بوفه مدرسه، چیپس و ماست موسیر و ساندویچ های الهه پز که وقت گرسنگی به خاطرشون تا بوفه پرواز میکردیم .
پنجره های روبه کوچهی کلاس که برامون نهایت تفریح بود و فقط کافی بود کلاس خالی بشه تا اویزونشون بشیم 😂
حتی درِ کلاس یاد آور کلی خاطره بود ...
سفره های صبحانه و ناهار که به بهانه های مختلف پهنشون میکردیم وسط کلاس و ثمرش میشد کلی خندهی از ته دل :)
کلاس های فنون و جامعه که از مورد علاقه ترین هام بود ...
حیاط مدرسه ، زنگ ورزش ، نخل ته حیاط ، آبخوری ، خط صورتیِ کف حیاط و صدای از اونجا بلند شویِ معاون ،آینه داخل سالن ، باز و بسته کردن پنجرهی کلاس و اینکه یکی بگه سردمه و اون یکی بگه گرمه ، کل کل های سر کلاس ، گاهی خواب موندن و با کلی استرس با تاخیر رسیدن ، کلی نقشه که مامان و بپیچونیم تا فردا نریم مدرسه ، برنامه های عجیب غریبِ هفت صبح تو نماز خونه ، وعده های جشنِ جوایز ،
امتحانات دی ماه ، پایگاه مطالعاتی ،طولانی بودن زنگِ نماز ، پوشیدن پالتو های هم دیگه و مدل شدن وسط کلاس 🥲
برنامه ریزی واسه سورپرایز کردن یکی از دبیرا،
سه شنبه های مهدوی و نذری های مدرسه ،
پرسیدن احوال دبیرِ تاریخ از کلاس بغلی که بفهمیم چی در انتظار مونه 😂
نیومدن یکی از دبیرا سر کلاس و فریاد خوشحالیِ این زنگ بیکاریم:/🙂
و ..... بسیار ثانیه هایِ قشنگ دیگه که این سه سال رو برای ِ مارقم زد برای همیشه تموم شدن و ما دیگه هیچ وقت بچه مدرسه ای نمیشیم ....
امید وارم که سالهای بعد هر کدوم در جایگاهی باشیم که واقعا لایقش هستیم ..
دوستون دارم رفقا :)
در پناه حق
ارادتمند شما :خانومِاَسرین
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ