عتیقهفروشي .
-
بعضی وقتا خسته نمیشی . فقط خالی میشی ، نه اشکی میمونه ، نه حرفی ، نه حتی دلی برای ادامه دادن . فقط یه سکوتِ سنگین ، که هیچکس نمیفهمه پشتش چی بود . لبخند میزنی تا کسی نفهمه ، ولی درونت جنگه ، یه جنگ بیصدا با خودت ، با خاطراتت ، با همهی چیزایی که نتونستی درستشون کنی و کاش هیچوقت انقدر قوی نمیشدی که درد رو ساکت تحمل کنی .
عتیقهفروشي .
-
زندگی ادامه داشت ، بیآنکه بفهمد بعضی آدمها مدتهاست فقط تماشایش میکنند . روزها میآمدند و میرفتند ، اتفاقها یکی پس از دیگری رخ میدادند ، و آنها فقط از دور ، عبورِ همهچیز را نگاه میکردند ، بیآنکه دیگر سهمی از این ادامهداشتن برای خودشان پیدا کنند .
عتیقهفروشي .
-
بعضی روزها فقط میگذرن . نه اتفاق خاصی میفته ، نه چیزی تغییر میکنه . فقط آرومآروم میفهمی بعضی آدمها ، بعضی حسها و بعضی روزها قرار نبوده بمونن و شاید زندگی همین باشه . ادامه دادن ، حتی وقتی دیگه مثل قبل نیستی .
عتیقهفروشي .
-
آخرش میفهمی بعضی آدما قرار نیست برگردن . فقط قراره یه جایی از قلبت بمونن ، یه گوشه که هر از گاهی با یه آهنگ ، یه خاطره یا یه جمله دوباره پیداشون میکنی ، و شاید عجیب ترین قسمت ماجرا اینه که با گذشت زمان ، دیگه منتظر برگشتنشون نیستی . فقط میدونی یه جای خالی هستکه قرار نیست هر کسی بتونه پرش کنه .