eitaa logo
- Atomospher -
40.3هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
677 ویدیو
2 فایل
●《 بهِ‌نامِ‌خدایی‌که‌خنده‌‌هاتو‌آفرید 》● __ اتمسفر،شاید دلیلی برای خنده هات💞 ●《 رزور تبلیغات : @tablighatsefid 》● ●《 ارتباط با ما : @s_nikfr 》●
مشاهده در ایتا
دانلود
چقدر نیاز به توجه داری؟ انقدر: 🤍●@Atomospher
🔴استایلت، امضای توئه❗ تیشرت‌های خفن با طرح‌هایی که حرف دارن؛ برای اونایی که معمولی بودن بهشون نمیاد. 🔥😎 🆔 @shop1o20 🆔 @shop1o20 استایل تو خاص کن✅ دنبال طرح های خاص و جذاب بودی تا استایل خفن بزنی⁉️ جات اینجا خالیه👇👇 🆔 @shop1o20 🆔 @shop1o20
- مطمئنی بولینگ بلدی که؟ اره داش خیالت تخت 🤍●@Atomospher
حتی توی بازی‌ها هم گوشت، جون و استقامتو کامل پر می‌کنه نه سالاد و سبزیجات! 🤍●@Atomospher
تو اینستاگرام بچرخی می‌بینی نسبت به دوره‌ی قاجار فقط دوربینا رنگی شده
می‌گویند بعضی زیبایی‌ها موهبت نیستند؛ نفرینی‌اند که سرنوشت بر دوش صاحبشان می‌گذارد... ماهگل، دختر زیبای روستایی، آن‌قدر دلربا بود که خانواده‌اش از ترس نگاه‌های هوس‌آلود مردم، او را پشت دیوارهای خانه پنهان کرده بودند. سهم او از دنیا، پنجره‌ای کوچک، حیاطی خاموش و آسمانی بود که هر شب ماهش را در آغوش می‌گرفت. ماه، تنها همدم شب‌هایش بود... زیرا بهزاد، پسرعمویش و تنها عشق زندگی‌اش، هنگام رفتن دست‌هایش را فشرده و با لبخندی پر از امید گفته بود: «هر شب به ماه نگاه کن... هر جا باشم، همان ماه بالای سر من هم هست. خیلی زود برمی‌گردم.»از آن شب به بعد، ماهگل هر غروب منتظر بهزاد بود . اما روزگار، همیشه برای عاشقان مهربان نیست... برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇🏻⭕️ https://eitaa.com/joinchat/1478230920C28f5f5e3ab
دلم برا وقتایی که زنگ میزدی چیزای ساده و عادی روتین زندگیتو تعریف میکردی هم خیلی تنگ شده…
راستش من اصلا نمیدونم نسترن کی از زندگی ما رفت! من از وقتی یادمه هیچی دیگه برام نمونده!
یه بار وسط دعوا مجازی طرف گفت داداش مادرم مرده فحش نده یک دقیقه سکوت کردن به احترامش بعد به خواهر هم فحش دادن، اونجا فهمیدم اخلاق نمرده هنوز
من آرمین هستم تو سردخانه بیمارستان امام رضا تبریز کار میکنم کارم اینه که متوفیان تحویل از بخش میگیرم و بعد تحویل خانواده هاشون میدم یه روز دم اذان غروب جنازه پسر جوانی آوردن همکارم پاشد کارهاشون انجام بده یهو گوشیش زنگ خورد کارشو سپرد به من رفت بیرون کسی هم نبود فقط من بودم و جنازه پسر جون تو دلم افسوس میخورد یهو یه نسیم خیلی خنکی بهم خورد فک کردم پنجره بازه نگاه کردم دیدم نیست بیخیال شدم کاور جنازه رو آماده کردم برگشتم سمت جنازه دیدم که........ https://eitaa.com/joinchat/852428139Cb5930ab5ee
هیچ‌وقت بین من و مادرشوهرم مشکلی نبود! حداقل من اینطور فکر می‌کردم🤦🏻‍♀️ همیشه جلوی بقیه ازم تعریف می‌کرد، توی مهمونی‌ها کنارم می‌نشست و حتی هر وقت کسی از عروسش گلایه می‌کرد، می‌گفت: « عروسم بهترینه » تا اینکه یه روز گوشیش خونه ما جا موند و چون گوشیش رمز نداشت چیزی تو گوشیش دیدم که تمام تنم یخ کرد...😖😣 👈 ادامه ماجرا 👈 ادامه ماجرا
هدایت شده از نمیدونستی که...؟
وقتی شوهرم مُرد، همه‌چیزش رو بخشیدم... جز یک گوشی نوکیا قدیمی که هیچ‌وقت رمز عبورش رو به من نگفته بود. سه ماه بعد، بالاخره تونستم قفل گوشی رو باز کنم... فقط یک پیام داخلش بود: «اگه یه روز من مُردم، به سامیا نگو که...» ادامه این خاطره عجیب اینجا بخون👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/371851605C8b31bb2f16 خاطره‌ سامیا سنجاق شده👆👆👆