اسکار مزخرف ترین حسو میشه به زمانی داد، که هم از تهِ دلت یکیو دوست داری و هم از چشمت افتاده…
چند روزه مامانم رفته سفر من یه گلدون شکستم، کارت بانکیم گم شده، پلیس به خاطر طرح زوج و فرد نگهم داشت کنار خیابون و امشبم دستم سوخت.
اگر بود هیچکدوم از این اتفاقا نمیفتاد
تا زمانی که به صورت کاملا واضح و مستقیم فیس تو فیس نگفتم که ازت خوشم میاد تمام حرفامو بزار پای شوخی و مهربونی و صمیمیت
پس اون پیرزنی که دستش رو میگیرم از خیابون ردش میکنم میگه پسرم بیا این خونه ۱۲۰ متری مرکز شهر مال تو من نیاز ندارم کی پیداش میشه؟!
اولش رنج میکشی، یه خورده بیشتر یا یه خورده کمتر، بعد جداییها برات عادی میشن، زندگی همینه دیگه، جدایی پشت جدایی، زندگی نگه داشتننیست، رها کردنه.
در آخرین نامهاش به او نوشت: «و اگر بار دلتنگیهایم شانههایم را خم کند، باز هم به سویِ تو برنمیگردم.»