eitaa logo
- Atomospher -
40.6هزار دنبال‌کننده
18هزار عکس
775 ویدیو
2 فایل
●《 بهِ‌نامِ‌خدایی‌که‌خنده‌‌هاتو‌آفرید 》● __ اتمسفر،شاید دلیلی برای خنده هات💞 ●《 رزور تبلیغات : @tablighatsefid 》● ●《 ارتباط با ما : @s_nikfr 》●
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸هر موقع حس کردید به نیاز دارید توصیه میکنم فقط پست های کانال زیر و بخونید👇👇👇 حرف‌هایی از دکتر عزیزی و انوشه میزاره که خیلیاش دقیقاً حرف دل خودمونه! 🌱👇 https://eitaa.com/joinchat/2396586318Ccf7fcd63c6 https://eitaa.com/joinchat/2396586318Ccf7fcd63c6 آموزش همدلی و احترام در زندگی مشترک👆🏻
هدایت شده از نمیدونستی که...؟
چرا هیچ مردی راضی نمیشه زنش عضو این کانال بشه 😳 هر زنی عضو این کانال شده زندگیش دگرگون شده. یعنی چی میتونه باشه⁉️👇 https://eitaa.com/joinchat/2396586318Ccf7fcd63c6 📌هر زنی باید این کانال رو داشته باشه👆
میفهمم دروغ میگینا ولی دیگه حال ندارم به روتون بیارم -𝐀𝐭𝐨𝐦𝐨𝐬𝐩𝐡𝐞𝐫-
هوا امروز یه جوری بود که کاش گوسفند بودم و با رفیقام تو دشت می‌چریدم. -𝐀𝐭𝐨𝐦𝐨𝐬𝐩𝐡𝐞𝐫-
ژست دخترا تو ۹۰ درصد عکساشون: -𝐀𝐭𝐨𝐦𝐨𝐬𝐩𝐡𝐞𝐫-
بهم بگو دستتو مثل کدوم مُشت میکنی ☝️ تا بهت بگم چه شخصیتی داری ؟🤫 1⃣ مشت شماره یک 2⃣ مشت شماره دو 3⃣ مشت شماره سه ⚠️نتــیجهی تـست خــیلی جالبه و تمام رازهای ذاتـــی رو برمَلا میکُنه🫨
هدایت شده از نمیدونستی که...؟
اول یه صلوات بفرست بعد روی یکی از سوره ها کلیک کن ببین چه سوپرایز قشنگی در انتظارته‌‌‌...😍 💙 سوره توحید💙 💙 سوره قدر💙 💙سوره فتح💙
اینقدری که ما از زندگیمون معجزه میخوایم قوم یهود از حضرت موسی نخواست ! -𝐀𝐭𝐨𝐦𝐨𝐬𝐩𝐡𝐞𝐫-
تو خونه ما احترام اینجوری حفظ میشه به ترتیب: پدر و مادر، جهیزیه مامانم، قرمه سبزی، من =)))) -𝐀𝐭𝐨𝐦𝐨𝐬𝐩𝐡𝐞𝐫-
چقد برات سخته از بقیه کمک بخوایی؟ من: -𝐀𝐭𝐨𝐦𝐨𝐬𝐩𝐡𝐞𝐫-
؟ سلام من مهنازم، پنج سال بود عروسی کرده بودم که مجبور شدم بخاطر کار همسرم بیام شهر بزرگی زندگی کنم، واحد رو به رویمون خانوم ۴۰ ۵۰ ساله بود.چون تنها بود هر روز می‌اومد خونه ما همیشه هم به خودش میرسید و شیک، تا اینکه هرروز غروب منو به صرف چای دعوت میکرد خونشون و درست نیم ساعت بعد از برگشتن خواب سنگینی منو می‌گرفت و سرشب از خواب بیهوش میشدم تا اینکه یه روز شک کردم و رفتم خونشون چای رو برداشتم و وقتی برا کاری رفت آشپزخونه چاییو خالی کردم تو گلدون نیم ساعت بعد گفتم خواب میاد دیدم لبخندی زد،رفتم خونه بعد یه ساعت... ادامه داستان🚷👇 https://eitaa.com/joinchat/1878458472C726d4dcc56
هدایت شده از نمیدونستی که...؟
یه شب شوهرم رفت مادرشو برسونه تالار، عروسی دعوت بود بعد چون تالار دور بود گفت فرانک دیگه نمیام خونه میمونم همونجا تا ساعت ۱۱ برمیگردم، گفتم باشه یه کاسه تخمه برداشتمو جلوی تلویزیون لم دادمو همونجا تو حال خوابم برد🥱 دقیقا ساعت ۱۱ صدای چرخیدن کلید درو شنیدم بیدار شدم بعد همسرمو دیدم از پشت شیشه در نگام میکنه و یه لبخندی میزد که همه دندوناش معلوم بود،!!! منم دیگه پا نشدم گفتم الان میاد تو دوباره گرفتم خوابیدم، بعدش که داشت چشمام گرم میشد یدفعه یادم افتاد که😱📵 https://eitaa.com/joinchat/1878458472C726d4dcc56