تو این چند روز انقدر درگیر بودم فراموش کردم به مادرشوهرم زنگ بزنم حرف بزنم باهاش. امروز زنگ زده میگه تروخدا کاری کردم من؟ از دستم ناراحتی؟ چیزی شده حرفی زدم؟ پسرم اذیتت کرده؟ حالت خوبه؟ کاش مادری داشتم به مهربونی شما حاج خانم. نگران نباش پسری تربیت کردی مثل خودت مهربون و به فکر.
تموم کردن رفاقتا خیلی عجيبه خصوصا وقتی نه دعوايی میشه نه بحث، فقط ديگه اون صمیميت حس نميشه، انگار یهو هرچی که بوده تبديل میشه به خاطره و فقط يه روز وقتی گالریمونو ورق میزنيم به اون آدما میرسيم.
تا حالا شده این حس بهتون دست بده که رفقای نزدیکتون از خوشحالی شما خوشحال نمیشن؟
از این حس بدتر نداریم
مامانم رفته موهاشو کوتاه کرده، برام عکس فرستاده. دوستم عکسه رو دید گفت وای مامانت چه خوشگله. بعد گفت عکس باباتم ببینم. نشونش دادم. گفت مامانت خیلی خوشگله ولی تو شبیه باباتی=))))))))
شاید نظرنامحبوب: کارکردن توی سازمانهای بزرگتر، راحتتره
تجربهی من میگه توی بیزنسهای کوچیک باید جای ۵ نفر کار کنی و نصف نفر حقوق بگیری.
والا بخدا که ما اسگل مسگل نیستیم که با وجود بیلیاقت بودنتون، سریع سین میکنیم، جوابتونو درست میدیم، کارای بدتون رو میبخشیم، سگ خورد، فراموش هم میکنیم. ننه بابامون اینجوری تربیت کردن دیگه. گفتن خوبی کن، از یه جایی برمیگرده. شما به گاو بودن خودت ببخش.
تو درست به اندازه حرف هایی که کسی را نداری که برایش بگویی، اندازه گریه هایی که برایشان شانهای نداری،اندازه دستهایی که نیست تا دستهای سردت را بگیرد و اندازه بوسه هایی که پشت استیکرها مخفی میشوند، تنهایی.