گاهی آنقدر احساس غربت میکنی که دلت میخواهد تمام دیوارهای زمان را پشت سر بگذاری و برگردی به یک آشنایی قدیمی و در آغوش کسی که روزگاری صادقانه دوستت داشت از تمام جهان پناه بگیری.
همان امیدی که اکنون قلبت را گرم کردهاست، روزی چنان تو را به سرمایی سوزان دچار میکند که نمیدانی تمام غمهایت را به دور خود بپیچی یا پوست و گوشت و قلبت را نیز از وجودت بکَنی.
الان اینطوریم که حس میکنم با دوستام دوست نیستم،عضوی از خانواده نیستم،آدم مورد علاقه هیچکس نیستم،چمیدونم کلا به این دنیا تعلق ندارم.
بچه ها من یه نقطه ضعفی دارم، با هرکی صحبت میکنم به نظرم خیلی آدم خوبی میاد و زود بهش اعتماد میکنم، توروخدا اگه آدم درستی نیستید همون اول بهم بگید، چون من خودم اینو خیلی خیلی خیلی دیر میفهمم.
یکی از عجیبترین حسها اونجاییه که پیش خودت فکر میکنی چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه، در حالی که هنوز تموم نشده!
بخاطر شرایط اقتصادی و فرهنگی خیلی از ماها ازدواج نخواهیم کرد پدر و مادر نخواهیم شد...
ولی خیلیامون میتونستیم پدر یا مادر خوبی بشیم، همسر خوبی بشیم ...
بچهام رو صدا کردم، اومد گفت چیه؟ گفتم پشتم رو بخارون. کمکم داره مفید میشه.
رفتم سایت بیمه یک نسخه برای خودم بزنم
یک پیام آورده که ویزیت برای خود پزشک آزاد است و مشمول بیمه نمیشود!
از حساب رفاهم صد و ده تومن به حساب تجارتم انتقال دادم و نسخه رو ثبت کردم.
دستشون درد نکنه که همه چیو هوشمند کردن
همه چیز رو خوب حس میکنم، زودتر از بقیه متوجه دروغ گفتن آدمها میشم. حس اوّلیهم به آدمها معمولا درسته. با یه کار اشتباه از کسی دلسرد بشم، دلم باهاش صاف نمیشه. زیادی overthink میکنم. شکننده و حساسم. کوچکترین تغییر و ریزترین رفتارها رو میفهمم. و خب آره زندگی برام سختتره.
زن پولدار گرفتن هم همیشه جواب نمیده. پدرزن رفیقم میلیاردره، میگفت: اوایل پدرخانمم میخواست کمک کنه ولی زنم میگفت: بابا خواهش میکنم نکن، بهروز مَرده غرورش اجازه نمیده.
میگفت: هر چی هم تو خلوت غیرمستقیم به خانمم میگفتم من آدمی هستم که اصلا غرور ندارم فایده نداشت.
قسمت جالب ازدواج اونجاست که نگاه به یه موجود سیبیلو توی تخت، حموم، حین رانندگی، فیلم دیدن و گیم زدن و کار خونه میکنی که همه به چشم شوهرت میبینن اما تو فقط یه اکولی پکول موشی مموشی میبینی.