دچار سندروم “موقع غذا خوردن حتما باید یه چیزی ببینم.” شدم، جوری که اگه چیزی نبینم غذا از گلوم پایین نمیره.
یه سطحی از انگلیسی هست که باید یادش بگیری تو ایتالیا که بفهمن چی میگی هرچی هم بیشتر برینی تو گرامر بهتر میفهمن.
یه قسمت از بزرگسالیم هست چون میدونی باید صبح زود پاشی بری سره کار به کابوسایی که میبینی محل نمیدی و بیدار نمیشی .
سلام بر اونا که حالا غریبه شدن با مایی که روزی ریزترین جزییات زندگیمون رو با اشتیاق بهشون میگفتیم.
•
امشب برای حفظِ انرژیِ شوهرانهام روی مبل میخوابم، که مثلاً زنِ خوشگلم باهام قهر کرده گفته حق نداری روی تخت بخوابی.
فرماندهمون تو سربازی میگفت دیگه شما عادت کردید ۵ صبح بیدار شید، فردای روزی که از خدمت اومدم تا ۱۲ ظهر خوابیدم
من بهت نمیگم دوست دارم، من عکسای گالریمو بهت نشون میدم و واست داستان هر عکسو تعریف میکنمم
پیام داده که داریم برای چند روزی میایم تهران مسافرت، میتونی برامون هتلی مسافرخونه ای چیزی جور کنی؟! (یعنی تعارف بزن بیایم چند روز خونه تون) چه توقعاتی دارن مردم! من صبح تا شب سر کارم، مرخصی ندارم! برنامه مسافرت دارین خیلی خوبه اما لطفا به فکر اقامتگاه هم باشین. بار مردم نشین!😥
نمیدونم چرا تصورم از بیشتر خانمای متاهلی که توی ادارات دولتی کار میکنن اینه که طفلیا به خاطر امتیاز کارمند دولت بودنشون طرف اومده خواستگاریشون.