مامانم تلفن رو جواب داد گفت وااای شوخی نکن😲
جدی؟😱
کِی؟😨
خودش تنها یا کسی هم همراش بوده؟😭
و تمام این مدت من بال بال میزدم چی شده و مرگ همه رو متصور شدم
بعد میگه هیچی عمهت پاشده رفته کربلا :))))))
مامانِ بابام تا خونه عموم زندگی میکرد، همه چیش نرمال و سالم بود. قرار شد یه مدت بیاد پیش ما. خدابیامرزدش خیلی گیر میداد. گیرهای بدجور. ما هم دیدیم سخته اینطوری، هعی غذا چرب و خوش نمک دادیم بهش؛ طفلک اونم خورد. ماه دومی که خونمون بود، سکته کرد و تو راه بیمارستان تموم کرد.
یه بارم یه خبطی کردم تو زندگیم، خواستم مثل پولدارا در لحظه زندگی کنم، الان ۶ ماهه دارم بدهی اون لحظه رو میدم 😐
بزرگترین نقطه ضعف مردها نسبت به زنها «گریه» ست، اگر جلوی مردی گریه کردی هیچ واکنشی نشون نداد دوستت نداره، میخواد پدرت باشه یا برادرت یا شوهرت یا دوست پسرت...
هیچ توجیهی رو نپذیر.
مامانم میگفت چرا به خودت نمیرسی لباس شیک بپوشو ارایش کن برو بیرون
حرفشو گوش دادم وقتی میخواستم برم بیرون تیپ میزدمو ارایش میکردم
امروز که چسان فسان کردم برم بیرون گفت:چند وقته خیلی به خودت میرسی!قرار داری؟طرف کیه؟
مممممماممممممان 🤪😭
حالا میخوای قبول نکن
اما با آدمی که اختیارش دست دوست و رفیقاشه و کلا از اونا تاثیر میپذیره تا سر کوچه هم نمیشه رفت چه برسه به ساختن رابطه
یه پسر ممکنه با سواد باشه فرهیخته باشه تحصیل کرده باشه اصیل باشه با خانواده باشه
ولی بازم وقتی میگی: دارم میرم حموم، میگه منم بیام؟
شوهر من فردا ۳۸ سالش تموم میشه و میره تو ۳۹ سال. کادو تولد براش وقت ماساژ گرفتم و وقتی فهمید چنان ذوق کرد که فک کنم ماشین براش میخریدم انقدر خوشحال نمیشد.
فک کنم ۳۹ سالگی یه مرد زیادی درگیر کار و زندگی، این شکلیه دوستان.
یادمه ابتدایی بودم همکلاسیم میگفت اگه یه راهیو مستقیم بری بالاخره میرسی به آخر زمین، قرار گذاشتیم فردا از مدرسه اینقدر بریم تا برسیم به آخر زمین.
من برای مامان و بابام نامه نوشتم گذاشتم رو میزم و تو کوله پشتیم یه دست لباس گذاشتم.
زنگ آخر که شد دوستم مردد بهم گفت: من یه مشکلی دارم نمی تونیم امروز بریم.
گفتم چه مشکلی؟
گفت: امروز مامانم ناهار قرمهسبزی درست میکنه من باید برم خونه چون غذای مورد علاقهمه :)))
هیچی دیگه یه قرمه سبزی باعث شد ما هیچوقت نفهمیدیم آخر دنیا کجا بود
اگه صلاح میدونی حداقل از صبح که بیدار میشی انقدر دلگیر و اندوهگین نباش. دو دقیقه آروم بگیر بلکه بفهمم چه غلطی کنم با زندگی.
من از اون باباها میشم که صبح جمعه میره نون بربری میگیره و وقتی برگشت انقد سر و صدا میکنه که بقیه هم بیدار شن.