اگه اهمیت داشتم؛ زنگ میزد
اگه اهمیت داشتم؛ رفتارم براش مهم بود
اگه اهمیت داشتم؛ تلاش میکرد
اگه اهمیت داشتم؛ نگرانم میشد
اگه اهمیت داشتم؛ رفیقاش الویتش نبودن
اگه اهمیت داشتم؛ بهم حس بودن میداد..
در حالِ خاموش کردن A/C چون برای یه ماشین خارجی نوربالا زدم و کنار گرفته تا ازش سبقت بگیرم اما ماشینم کشش نداره و نمیتونه سرعت بگیره و هنوز پشت سرشم
میپرسه: حالت چطوره؟!
میگم: خاکستری؛ فقط بعضی وقتها تیرهتر میشه و گاهی اوقات، روشنتر.
من نه اونقدر حالم بده، که از ادامه دادن دست بکشم؛ نه اونقدر دلم خوشه که به آینه لبخند بزنم.
نمیدونم، شاید معنای زندگی همینه!
این بلاگر های مهاجرتی کاش راجب گندی که ایتالیا به زبان شما میزنه هم صحبت کنن. من با اسپیکینگ ۷ پاشدم اومدم و در بهترین سطح زبان خودم بودم! بعد یک سال و نیم وقتی در آلمان مجبور شدم هر روز با ادمها صحبت کنم فهمیدم چقدرررر زبانم افت کرده! فکر کنم الان اسپیکینگم در حد ۵ باشه :))
پسر بچه تو صف ویلچر حرم داشت با لهجه غلیظ اصفهانی با باباش حرف میزد
گفتم اصفهانی هستی گفت آره از کوجا فهمیدی؟
این عبارت «زبونم تنده، منظوری ندارم» رو هم نمیفهمم. خب سعی کن زبونت تند نباشه. ادب اگر نداری یاد بگیر. مردم نباید جور بیشعوری شما رو بکشن و زرت و زورت ناراحتشون کنی و تحملت کنن و متقابلاً بهت نرینن.
•
توی لوازم برقی، سه راهی حکم برادر کوچکتر رو داره که قراره خرج یه خانواده رو هم بده.
دانشجو بودیم یه مانتو خریدم خیلی مورد توجه واقع شد. دوستم فرداش اومد گفت رفتم از مانتوی تو بخرم مامانم اجازه نداده. گفته با این مانتو میشی عین عروسک.میری تو چشم یه دانشگاه. گفتم چطور فلانی خریده؟ منم میخوام. گفته اون زشته هر چی هم بپوشه به چشم نمیاد. چی کار داره به تو؟!
تقریباً هرروز انرژی لازم برای کندن کوه رو تو وجودم جمع میکنم تا بتونم تکههای از هم پاشیدهام رو کنار هم بذارم، لبخند بزنم، پروداکتیو باشم، و به زندگی برگردم. تقریباً هرروز با هر درصدی از کیفیت این کار رو انجام میدم. تقریباً هر شب دوباره تکهها از هم میپاشن، تا صبح فردا.
دو دقیقه میایم باهاتون ارتباط برقرار کنیم همش باید از بابت اسیبهایی که دیدید درکتون کنیم.
دارم تو اتاقم گریه میکنم
مامانم اومده میگه پاشو جمع کن خودتو بیا این سیب زمینیارو سرخ کن