یکچیزی تو وجودم ناراحته، سعی میکنم حال خودمرو بهتر کنم اما بیفایدهست، انگار بخشی از وجودم غمگینه، میخواد تنها باشه و دیگه میو بی میو.
گوشی آقای راننده زنگ خورد:
جان بابا
الان زنگ میزنم بهش
چرا چرا دختر قشنگم الان میگم این پدسگ بیاد دنبالت
بعد زنگ زد به پسرش: نره خر کدوم گوریی تو
🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹
مامانم: ما ناهار میریم خونه برادرت، تو هم میای؟
من: نه حوصله ندارم
مامان: یه روز من میمیرم و حسرت این دورهمیها و رد کردن خواهشهای من به دلت میمونه.
من: الان میپوشم.
همسایه روبروییمون یه خونه ویلاییه، توی حیاطشون کندوی عسل گذاشتن
خانومه اومده میگه برامون یه عالمه عسل خوب از کوههای آلپ آوردن کیلویی ۵۷۰ تومان،شمام اگه میخواید بیارم براتون
زن! دیگه به ما دروغ نگو ما هر روز از پنجره تو و شوهرتو در حال بهرهبرداری محصول از کوههای آلپ میبینیم🤦♀️😅
به اونایی که آخر هفتههاشون پر از تفریح و هیجان و استراحتای درخور میگذره، حسودی نمیکنم... فقط یکم غمگینم که من چرا دیگه اینجوری نیستم؛ اصن یهو چیشد که همچین شد؟
از همه آدمها فاصله گرفتهای؛ ولی اندوهشان را بیشتر از خودشان حس میکنی. تنهایی خودت به وسعت دنیا است؛ اما دلت میخواهد تمام انسانهای تنهای دنیا را در آغوش بگیری.
من تو زندگیم همون بودم که هر وقت باید یه کاری میکردم یهو دیگه هیچ کاری نمیکردم.
شاید من اشتباه میکنم ولی یجوریه همهچی که انگاری اسم آدما خیلی تو مسیر زندگیشون تاثیر گذار
این حرف قیصر امینپور چه خوب حال روز الان همستر بازارو توصیف کرده😂
"هر چه کاشتم به باد رفت و ماند کاشها و کاشها و کاشها"