غم انگیز ترین صحنه ای که در این دنیا دیدم، وقتیه که بچه یه حیوان آسیب میبینه و مادرش فقط میتونه بالای سرش بشینه و حیران لیسش بزنه.
واقعاً دنیا جای خشن و مزخرفیه.
بابا تو خیلی خری
باید زنگ میزدی میگفتی بپوش بریم توو این هوا
یه وری
دور شیم از این شهر …
خجالت نمیکشی از اینکه دلت واسه چیزایی تنگ شده که اون حتی یادش هم نمیاد؟
به خودت بیا.
خسته شدم از این چرخهی کار کن پول دربیار، لباس بخر خوشتیپ باش، بیرون برو معاشرت کن، مهربون باش، برو خرید خونه، برای خونه از آمازون آتآشغال بخر، ضد آفتابت رو تمدید کن، چمدون سفر ببند، بدو بدو.
برگرد سر خط، کار کن
برنامه هفتگی و کلاسامونو برامون فرستادن. بعد مامانم میگه برای منم بفرس. منم گفتم نه، دیگه وقتی اون سر دنیا هستم برنامه هام رو میخوام فقط خودم داشته باشم که دو روز بعد پرسیدی کجام و منم خواستم بگم مثلا سر کلاسم، هی سوال پیجم نکنی این ساعت که تو برنامت کلاس نیست!
بهش برخورد😃
نزدیکترین تجربهم به مرگ این بوده که
تو خوابگاه طبقهی دوم تخت دونفره کنار پنجره میخوابیدم. یه شب تو خواب دیدم یه نسیم ملایمی میخوره به صورتم بیدار شدم دیدم نصف بدنم از پنجره بیرونه. =)))))))))))))))))))))
خلاصه ی بحث امروزمون تو راه این بود که وارد کردن یه آدم اشتباه تو زندگیت میتونه کاری با اعتماد به نفست کنه که صد نفرم بخوان درستش کنن نتونن، صد نفرن بت بگن تو زیبایی حس کنی صرفا میخوان نایس باشن.
ببخشید اتفاقی افتاده که اینطور ترافیکه؟ من ساعت شش و ربع از خونه آمدم بیرون و همهٔ تهران قبل من تو خیابون بودن.
اتفاقا یه جاهایی باید اجازه بدی بهت بربخوره و با خودت بگی:
گور بابای دلم، من ارزشم خیلی بالاتر و مهمتر از حسیه که دارم...
بارون که میاد و آسمون صاف میشه احساس میکنم دارم تو دل لندن زندگی میکنم. ای انسان متوهم سرخوش=)))))