اتفاقا یه جاهایی باید اجازه بدی بهت بربخوره و با خودت بگی:
گور بابای دلم، من ارزشم خیلی بالاتر و مهمتر از حسیه که دارم...
بارون که میاد و آسمون صاف میشه احساس میکنم دارم تو دل لندن زندگی میکنم. ای انسان متوهم سرخوش=)))))
فک کن طرف عزیز زیر خاک کرده باید با لباسای خاکی بیاد و میزبان یه عده آدمی باشه که یه روز معمولی داشتن
و باید به فکر تدارک خرما میوه و غذا باشه
این فرهنگ مراسم عزاداریمون هرگز تو کت من نمیره
هروقت آنالیز میکنم میفهمم واقعا رقت انگیز و مسخره اس
به مامانم گفتم تو تکست لازم نیست انقد رسمی حرف بزنی.
تکست داده «اوکی است!» 😐
🤍●@Atomospher
عزیزم
هیچوقت، هیچ جا،
شخصیت و احترامتون رو به احساس نفروشین!
آدما میرن ، پشت خودتو حداقل خالی نکن…
دیروز زنگ آخر شاگرد دوازدهمم گفت: خانوم هوا رو ببین، باید بشینیم.
گفتم خب نشستین دیگه. گفت نه، بشینیم.
گفتم خب بشین. گفت اینجا که نمیشه. گفتم صندلی داری دیگه بشین. گفت نه، با هم بشینیم. گفتم یعنی من بیام پیش شما بشینم؟
بعد ده دقیقه انقدر خندیدن که متوجه منظورشون شدم.
دلم اعتماد کردن به ادم جدید میخواد
ولی ترس از از بین رفتن اعتماد دوباره
مانع هر نوع حضوری میشه
بزرگ شدن از اونجایی شروع میشه که میگی: اگه تا نیم ساعت دیگه ظرفها رو بشورم و ایمیلهام رو بزنم تا وقتی باید برم باشگاه ۱۵ دقیقه وقت دارم که بشینم گریه کنم