آدما هر شب زندگی فکر میکنن دیگه بهاندازهی کافی رنج کشیدهن که شخصیتشون کامل شکل بگیره. بعد فرداش دوباره پا میشن و رنجهای جدیدی میکشن. و تهش خوب یا بد، شخصیتشون، با همهی ذوقها و زخمهای جدید، مدام بیشتر شکل میگیره.
من دوام آوردم.
باز هم دوام میارم.
ولی دلم میخواست معنی زندگیم چیزی بیشتر از دوام آوردن باشه.
برای مامانبزرگم خواستگار پیدا شده بهش میگم مهین جون خودم برات دسته گل عروستو میزنم چی بگه خوبه؟ میگه از اول هم میدونستم من زودتر از تو عروس میشم :)))
مامانم میگه خونه دوطبقه خوبه بگیرید. پس فردا بچهدار شی دو دقیقه می خوای از جلو چشت گم شن می فرستیشون بالا راحت می شی:)))).
نکته دارک قضیه اینجاست خونه مامان اینا دو طبقهاس:)))))))
فک میکنم شاید در نوعی از افسردگی فرو رفتم که خودم نمیفهمم افسردم؛ ولی کارا و روتینم داد میزنه.
حتی مجال و حوصلهی کارایی که دوسشون داشتم نیست.
اخیرا هیچ چیزی یاد نگرفتم.
هیچ چیزی نکشیدم یا نساختم که دوسش داشته باشم.
دلم میخواد بمیرم.
محیط کار خیلی عجیبه. یکی به خودش اجازه میده باهات بد حرف بزنه چون سابقه خر کاریش بیشتره.
خانمه میگفت شوهرم برق شریف بوده و الان گوگل کار میکنه ولی پسرم ریاضیش خیلی ضعیفه به باباش نرفته.
دیگه بهش نگفتم هوش آکادمیکی از مادر میاد 😁
باهام برخورد بدی میشه چه مقصر باشم چه نباشم، چه حق با من باشه یا نباشه به صورت مستقیم روی اعتماد بنفسم اثر میذاره. میشم همون بچه محصل سرکلاس بعد از دادوهوار معلماش، میترسه و تو زنگ تفریح این حقو به خودش نمیده که بدو بدو کنه، بلند بخنده یا حتی یادش میره لقمه نونپنیرش رو بخوره.
از وقتی یادم میاد مادرم افسرده بود. نه از اون افسردههایی که گریه کنند یا همش بخوابند. از اون افسردگی که هیچی براش مهم نبود، نه طعم غذا، نه بچههاش، نه سر و وضع خودش، خونهاش، زندگیش. حالا ما هم همونجوریم.
میخوام یه اعترافی بکنم من آدم ناتوانی هستم من هیچوقت نمیتونم حقم رو بگیرم من تو رودرواسی خریدم میکنم از این میترسم یروز تو رودرواسی ازدواج کنم،نه گفتن رو بلد نیستم