من واقعاااا با همه وجود از مراسم عروسی بدم میاد، واقعن دلم میخواد بریم محضر عقد کنیم بریم سر خونه زندگیمون.
اصلا هیچ چیز عروسی گرفتن واسه «من» جذاب نیست!
یه ساعته دارم ریسه میرم از اینکه
دختره داشته پشت سر یکی از دوستاش پیش یکی دیگه غیبت سنگین می کرده
اپل واچش اسم دختره رو پیدا کرده
خط به خط هرچی این گفته رو اس ام اس کرده برای اون😂😂😂
بابام گفت اوه اوه امیر شیر سماور بازه همینطور داره آب میده
دوییدم تو آشپزخونه دیدم بستس
گفت تا اونجایی یه چایی بریز باباجان
چقدر این پولدارا مسخرن واقعا
رفتم خونه دانش اموزم، خیلی جدی و عمیق شیمی درس میدادم
مادرش اومد گفت خانم قنبری سباستین رو دیدید؟
گفتم نه والا(تو ذهنم تصور یه پسر دورگه خوش قد و بالا داشتم)
یه قفس اورد توش سوسمار بود، گفت این سباستینه😐😐
کمترین نمره رو به رانندههایی میدم که بابت سختی مسیر غر میزنن. کلا یه وظیفه که بیشتر نداری، خودت هم درخواست سفر رو قبول کردی، منم که کوچهها رو نساختم، پس چرا غرش رو به من میزنی؟
رفتم عینک سازی که یه عینک جدید سفارش بدم.
فروشنده عدسی عینکم قدیمیم رو بررسی کرد گفت چطور با این شماره چشم، بدون عینک بیرون میری؟
گفتم عادت کردم.
یه خورده نگاهم کرد و گفت آها به بد دیدن عادت کردی.
با خودم فکر کردم دیدم چقدر راست میگه من اصلا خوب دیدن رو تجربه نکردم
چند ساله میخوام جمعه صبح با دوستام برم صبحونه بخوریم ولی واقعا نمیتونم صبحش زود بیدار شم و همش کنسل میشه.
انگار صبحونه جمعه صبح واقعا واسه کنسل شدن ساخته شده.
دوستم داشت برام تعریف میکرد که تو خونه شون هر کی صبح زودتر از خونه بره بیرون جوراب تمیز رو میپوشه، بنده خدا خبر نداره که تو خونه ما موقع خواب هر کی زودتر بره دستشویی مسواک خشکه رو میزنه