کمترین نمره رو به رانندههایی میدم که بابت سختی مسیر غر میزنن. کلا یه وظیفه که بیشتر نداری، خودت هم درخواست سفر رو قبول کردی، منم که کوچهها رو نساختم، پس چرا غرش رو به من میزنی؟
رفتم عینک سازی که یه عینک جدید سفارش بدم.
فروشنده عدسی عینکم قدیمیم رو بررسی کرد گفت چطور با این شماره چشم، بدون عینک بیرون میری؟
گفتم عادت کردم.
یه خورده نگاهم کرد و گفت آها به بد دیدن عادت کردی.
با خودم فکر کردم دیدم چقدر راست میگه من اصلا خوب دیدن رو تجربه نکردم
چند ساله میخوام جمعه صبح با دوستام برم صبحونه بخوریم ولی واقعا نمیتونم صبحش زود بیدار شم و همش کنسل میشه.
انگار صبحونه جمعه صبح واقعا واسه کنسل شدن ساخته شده.
دوستم داشت برام تعریف میکرد که تو خونه شون هر کی صبح زودتر از خونه بره بیرون جوراب تمیز رو میپوشه، بنده خدا خبر نداره که تو خونه ما موقع خواب هر کی زودتر بره دستشویی مسواک خشکه رو میزنه
من ترجیح میدم دشمنی داشته باشم که اعتراف کنه که از من متنفره، تا دوستی که ماموریتش این باشه که پنهونی منو سرکوب کنه.
من دقیقا اون آدمی شدم که تو کتابهای دینی نکوهش میکردنش:
زیادهخواه، تنوع طلب، خوشگذران.
یه آشنایی داریم هیچوقت اجازه نمیده وقتی مهمون داره بعد از غذا تو شستن ظرفا بهش کمک کنند و خودش هم وقتی مهمونی میره اصلاً وارد آشپزخانه میزبان نمیشه! خیلیها تمسخر میکنند؛ دیشب که مهمان داشتیم و موقع شستن ظرفا، بشقاب چینی قدیمی رو شکست و عزادارمان کرد، فهمیدم کار اون آشنا درسته!