داشتم تو اتاقم به زبون کودکانه به گلدونم میگفتم قلبونت بِلَم من، عسیسم، پسرِ گشنگم امروز به تو آب و غذا ندادم؟!🥹😍
برگشتم برم براش آب بیارم دیدم منشیمون پشتم وایساده🥴
دستمو گذاشتم دم گوشم (مثلا هندزفری گوشمه) گفتم حالا بعدا با هم حرف میزنیم🤦♀️🥴😅😅
یه بارم تو نوجوونی به عموم گفتم دیگه نمیخوام زنده باشم، همونو نشست پشت نیسانش و تو کوچه گذاشت دنبالم که زیرم کنه. یه جوری برای جونم میدویدم که یه جایی از علی توی بچههای آسمان هم جلو زدم.
از همون موقع فهمیدم این گوهخوریا به ما نیومده و باید زندگی رو ادامه داد.
بعد از ۲۴ سال زندگی به یک نتیجه گیری رسیدم، اینکه ما تو این دنیا تنها هستیم، موفق بشیم باید تنهایی جشن بگیریم، شکست بخوریم باید تنهایی ناراحتی کنیم، بغضمون بگیره باید تنهایی گریه کنیم، همه آدما درگیر مسائل خودشونن.
واقعیت تلخیه مگه نه؟
بچه که بودم یه بار معلم قرآن گفت: مجسمه هایی که تو خونتون دارین حکم بُت رو دارن، منم از رو بچگی تا رسیدم خونه همه رو شکستم و چکش رو گذاشتم کنار یه مجسمه که باقی مونده بود.مامانم اومد دید گفت اینجا چی شده؟ گفتم از مجسمه بزرگ بپرس..
جوری کتکم زد صدای غاز وحشی میدادم 😐😂
من وقتی تو بچگی سوار اتوبوس شدم و به راننده گفتم من همیار پلیسم و راننده برگشت بهم گفت 💩 نخور برو بشین سرجات، فهمیدم جامعه جای دلقک بازی نیست.
جدیدا مد شده این تسترای اینستاگرامی هر رستورانی میرن با دست غذا میخورن و میگن خیلی بهمون میچسبه، واقعا با دست غذا خوردن یکی از مزخرف ترین کارهاست، اون قاشق چنگال رو واسه تو گذاشتن الدنگ، با اینکارت حال بقیه افرادی که تو رستورانن رو بهم نزن نفهم
شاید اگر ذوقی که موقع معاشرت و دیدن سگ و گربه دارم رو موقع معاشرت با انسانها داشتم، روابط اجتماعی قویتری داشتم.