بچه که بودم یه بار معلم قرآن گفت: مجسمه هایی که تو خونتون دارین حکم بُت رو دارن، منم از رو بچگی تا رسیدم خونه همه رو شکستم و چکش رو گذاشتم کنار یه مجسمه که باقی مونده بود.مامانم اومد دید گفت اینجا چی شده؟ گفتم از مجسمه بزرگ بپرس..
جوری کتکم زد صدای غاز وحشی میدادم 😐😂
من وقتی تو بچگی سوار اتوبوس شدم و به راننده گفتم من همیار پلیسم و راننده برگشت بهم گفت 💩 نخور برو بشین سرجات، فهمیدم جامعه جای دلقک بازی نیست.
جدیدا مد شده این تسترای اینستاگرامی هر رستورانی میرن با دست غذا میخورن و میگن خیلی بهمون میچسبه، واقعا با دست غذا خوردن یکی از مزخرف ترین کارهاست، اون قاشق چنگال رو واسه تو گذاشتن الدنگ، با اینکارت حال بقیه افرادی که تو رستورانن رو بهم نزن نفهم
شاید اگر ذوقی که موقع معاشرت و دیدن سگ و گربه دارم رو موقع معاشرت با انسانها داشتم، روابط اجتماعی قویتری داشتم.
پدربزرگ دوستم طی این سه هفته هرروز کلی خوراکی و آذوقه میخره و یکی از طبقه های خونه شو اختصاص میده به این آذوقه ها که اگر یه روز جنگ شد، همه چی تو خونه داشته باشه
پیرمرد امروز عصر براثر سکته ی قلبی فوت کرد!
تو کافه نشسته بودم، یه بچه گریه میکرد هی میگفت مامان پیتزا میخوام، مامانش گفت این کافه پیتزا نداره و فقط نوشیدنی سرو میکنه، منم از کیفم یه تیکه پیتزا که از دیروز مونده بود رو دراوردم خوردم گریه بچه بیشتر شد
راهنمایی بودم از خواب بیدار شدم دیدم کسی خونه نیست، گفتم حالا میشینم پای تلفن و اینور و اونور زنگ میزنم، ولی چون همیشه داداشم ی گوشه قایم میشد بخاطر اینکه مطمئن بشم نیستش رفتم توی کوچه و درو بستم زنگ خونه رو زدم، متاسفانه خونه نبود، تا بعدازظهر نشستم تو کوچه تا مامانم اینا بیان😅