شاید اگر ذوقی که موقع معاشرت و دیدن سگ و گربه دارم رو موقع معاشرت با انسانها داشتم، روابط اجتماعی قویتری داشتم.
پدربزرگ دوستم طی این سه هفته هرروز کلی خوراکی و آذوقه میخره و یکی از طبقه های خونه شو اختصاص میده به این آذوقه ها که اگر یه روز جنگ شد، همه چی تو خونه داشته باشه
پیرمرد امروز عصر براثر سکته ی قلبی فوت کرد!
تو کافه نشسته بودم، یه بچه گریه میکرد هی میگفت مامان پیتزا میخوام، مامانش گفت این کافه پیتزا نداره و فقط نوشیدنی سرو میکنه، منم از کیفم یه تیکه پیتزا که از دیروز مونده بود رو دراوردم خوردم گریه بچه بیشتر شد
راهنمایی بودم از خواب بیدار شدم دیدم کسی خونه نیست، گفتم حالا میشینم پای تلفن و اینور و اونور زنگ میزنم، ولی چون همیشه داداشم ی گوشه قایم میشد بخاطر اینکه مطمئن بشم نیستش رفتم توی کوچه و درو بستم زنگ خونه رو زدم، متاسفانه خونه نبود، تا بعدازظهر نشستم تو کوچه تا مامانم اینا بیان😅
سرانجام وقتی از کمالگرایی دست میکشیم، وقتی برای آرزوی محالِ «بزرگ و بینقص بودن» سوگواری میکنیم، امکانهای بیشماری را پیش روی خود میبینیم. میبینیم میتوانیم بدون شرم از طبیعت انسانی خود تجربه کنیم، اشتباه کنیم، یک انسان معمولی باشیم و همچنان دوست داشته شویم.
اگه بعد اینکه کات کردین وزن کم نکرد یا موهاشو کوتاه نکرد یا رنگ موهاشو عوض نکرد، brother اون اصلا دوست نداشته
سال ۸۹، یه کتاب ویرایش کرده بودم، یک میلیون دستمزد گرفتم، باهاش یه ماشین ظرفشویی بوش خریدم. الان همون کتاب دستمزد ویرایشش دورو بر ده میلیونه، اما قیمت ماشین ظرفشویی بوش فکر نکنم ۶۰، ۷۰ میلیون کمتر باشه.
ما اینجوری روز به روز فقیرتر میشیم.
یه بیمار تصادفی اوردن
اومدم که برم بالا سرش پام به پایه صندلی خورد
وسط اورژانس خوردم زمین
همراهاش بیمار رو ول کردن اومدن منو بلند کردن
دوس داشتم اون لحظه زمین دهن وا کنه برم توش😂
مریضه اومده میگه این برنامه که باهاش نسخه مینویسین چیه؟ ما هم نصب کنیم رو گوشیمون دیگه مزاحمتون نشیم.