پسرک اومد گفت یه جت شخصی پیدا کردم تو اینترنت برا فروش فقط دو میلیون پوند. بعد هی به من نگاه کرد. من هی نگاش کردم. بعد دیدم خیلی منتظره گفتم هواپیماهای شخصی برای محیط زیست خوب نیستن، الان هم جای پارک براش نداریم. گفت باشه.
بعضی از سختی های سن ۲۵ الی ۳۵ سالگی
_دیدن پیر شدن خانواده
_کم شدن دایره دوستات
_استرس شغلی و ترس از موفق نشدن
_فکر این که دیگه برای هر چیزی دیر کردی
من هميشه قرار اولو پياده میرم که ببينم واسه طرف من مهمم یا ماشین
از اون به بعدم پياده میرم چون ماشين ندارم ):
صبح که قسط بانک رو دادم
۸۵۰تومن موند تو کارتم که باید روغن ماشینو عوض میکردم باهاش
ولی فکر میکنید چه کردم؟؟؟
رفتم ۵۵۰ دادم براش باکس گل گرفتم
آری، جهان به اعتبار خنده اش زیباست😍
بعضیا به دنيا اومدن، فقط برای اينکه از بقیه متوقع باشن! چرا زنگ نمیزنی؟ در حاليکه خودش زنگ نمیزنه؟
چرا از من خبر نمیگيری؟ در حالی که خودش پیگير هيچکس نیست!
چرا منو دعوت نکردی؟ چرا به من تعارف نزدی؟ چرا به من نگفتی؟ چرا پيش من نيومدی؟ چرا چرا چرا؟؟
پسر نگهبان شرکتی که من باهاشون کار می کنم دندانپزشکی قبول شده. مدیر شرکت ۳۰۰ میلیون تومن بهش هدیه داد(خودش گفت قرض) که این جوان با ماشین کارکنه هزینه تحصیلش دربیاد.
برای اینکه غرور پدر نشکنه گفت پول رو اینجوری برگردون که هر وقت مطب زدی به خانواده من ۵۰ درصد تخفیف بدی.
اعتماد به نفسی که موفقیت کاری و کسب درآمد بهت میده هیچ کجای دیگه پیدا نمیشه.
مهاجرت فقط اونجاش که تو یخچال پنیر نیس با نون بخوری عوضش اندازه یه چمدون زعفرون و زرشک و هل داری.
کوچکترین استرسی باعث میشه اشتهام از بین بره، یعنی مغزم اینجوریه که ای وای بدبخت شدیم پس به نظرم دیگه غذا نخوریم
خیلی شدید، به دلم افتاد برم شمال، گفتم یه روزه میرم و میام، تا رسیدم چالوس داشتم ناهار میخوردم، دیدم یه دختر بچه افتاده داخل آب و خانوادش هم جیغ میکشن، منم پریدم داخل رود، نجاتش دادم، کفشمو آب برد. اهل کرمانشاه بودن، خیییلی تشکر کردن. منم سریع برگشتم.انگار ماموریت داشتم.