یک همکار هندی داریم که تا بهش سلام میکنیم، میخنده. حالش رو میپرسیم، میخنده. جوک براش تعریف کنیم، از خنده میمیره. تو چهرهش هیچ پدر سوختگی نداره این بشر. انگار یه بچه گربهی سیاه و معصومه.
امروز از صبح دیدم نمیخنده. پرسیدم چشه گفتن «تو غذاش گوشت گاو بوده نفهمیده خورده.»
امروز همکارم میگفت: درسته میگن تا جوونید باید کار کنین ولی خب از این جوونی نباید پنج شیش تا خاطرهی خوب هم به یادگار بمونه؟ نمیشه همش بدبختی، حمالی و ترافیک باشه که.
دو دقیقه اومدیم زندگی کنیم
همش میان ترم، فاینال، کوییز، پایان ترم بسه دیگه. بسه
فیلمهایی که سیو کردم بعداً ببینمشون داره از ساعتهایی که قراره زندگی کنم بیشتر میشن.