مادرم در سن بالا و بعد فوت بابا رانندگی رو شروع کرد با شوق و اصرار اونم در این خیابونای نامهربان با راننده کمتجربه! امروز برای اولین بار کنارش نشستم و پر از غم و شادی شدم، شادی از دیدن حس رهایی و قدرتی که درش میدیدم و غم همه سالهایی که اینا رو ازش سلب کرده بودن.
یهو یادم افتاد چند وقت پیش بابای من رفته بود کیف لوازم آرایش منو خالی کرده بود و توش پیچ و مهره ریخته بود. گفت لوازم یدکی تو رو خالی کردم لوازم یدکیای خودمو ریختم:))))
انگار منو از همهی ادما جدا کردی بردی یه جای خیلی دور، و بعدش گفتی من نمیام، خودت بقیه راه رو برگرد...
کتاب بخون،
آب بیشتر بنوش،
حرفت رو بزن،
گاهی بنویس،
صادق باش،
به اطرافت کمتر اهمیت بده،
ورزش کن،
از اخبار دور بمون،
ورودی ذهنت رو کنترل کن
حالت خوب میشه.
حین ویزیت، بیمار گفت: دکتر دیشب از سردرد نخوابیدم، غذا هم نتونستم بخورم، تخت کناریش که یک خانم مسن بود گفت: دکتر زر میزنه، اتفاقا تا صبح صدای خُر و پُفش میومد، یک سوپ اضافیم گرفت کوفت کرد:))))))
اگر همسری دارید که وقتی در اوج اضطراب و بیپولی و به هم ریختگی اوضاع به او زنگ میزنید و در پاسخ تمام گرفتاریهایی که برایش توضیح میدهید میگوید: نگران نباش، با هم از پسش برمیایم، شما مردی هستید که جهان باید در برابر خوشبختیتان زانو بزند.
صدای مامانم از تو هال اومد یهو رندوم به بابام گفت پولدار نشدیم علی؟ بابام گفت نه هفتهی دیگه.
متوجه شدم مامانم بهم زل زده و سر تکون میده
گفتم چی شد؟
گفت جَوونا، جَوونی نکردن و موهاشون سفید شد.