یک چیزهایی سخت شده برام و داره اذیتتم میکنه٫ مثلا من نمیتونم با آدم ها شبیه خودشون رفتار کنم٫ اما وادار میشم انجامش بدم! این خیلی برام اذیت کننده س. بعد میخوای خودت باشی اجازه نمیدن بهت! دوگانگی عجیب و سختی شده
یعنی فقط کافیه بخوام پولامو جمع کنم
گوشیم منفجر میشه
لباسام پاره میشن
دیوار اتاقم ترَک برمیداره
کلا زمین و زمان یکی میشه
قهر کردن بلد نیستم تلافی کردن بلد نیستم کنایه زدن هم بلد نیستم فقط کمرنگ میشم از زندگیشون،همین.
داری آهنگت رو گوش میدی، کارات رو پیش میبری و به خودت میای میبینی نه میفهمی آهنگ چی میگه نه حواست به کارات هست که چجوری پیش بردیش. چرا؟ چون صداهای توی ذهنت تصمیم نمیگیرن برای یک لحظههم که شده خفه شن
یه حالتی در پس غمهای دفن شده هست که من برای خودم اسمشو گذاشتم قهر ذهنی، اینطوریه که چون غماتو دفن کردی، و نذاشتی قبلاً غصه اشو بخورم ، الانم دیگه نمیذارم غمگین شی و روانتو میسایم.
الان فقط با جملهی«تو با قیمتش چیکار داری؟ هر کدومو میخوای بردار» حالم خوب میشه.